مسایل زنان از دیرباز مورد توجه اندیشمندان و سیاستمداران بوده و در طول تاریخ با فراز و نشیبهای بسیاری، هم در عرصه نظر و هم در ساحت عمل همراه بوده است. امروزه نیز یکی از مسایل مهمی که در کشور ما جایگاه ویژهای پیدا کرده و موضوع نظریهپردازیها و اظهار نظرات مختلفی واقع شده، همین مسئله است. در حال حاضر، جامعه ما شاهد دو رویکرد متفاوت به مسایل مربوط به زنان است که هرکدام تبیینها و تحلیلهای متفاوتی را ارایه میکنند. رویکرد اول مربوط به جریان دفاع از حقوق زنان است که متأثر از جنبش اجتماعی فمنیسم در اعتراض به نابرابری و تبعیض علیه زنان در غرب است و رویکرد دوم به جریان اسلامی مطالبات حقوق زنان مربوط میشود که داعیهدار نظریهپردازی در حوزه مسایل زنان از منظر دین است.
در این نوشتار قصد داریم که با تشریح و توصیف دیدگاههای این دو طیف به مقایسه میان آنها پرداخته و ابعادی را که معمولا در تحلیل مسایل زنان مورد غفلت واقع میشوند را بیشتر مورد توجه قرار دهیم.
بهنظر میرسد پیش از پرداختن به محتوا و مضمون یک اندیشه، لازم است زمینه و پیشینه تاریخی مطرح شدن آن اندیشه نیز شناخته شده باشد، چراکه بدون در نظر گرفتن زمینههای تاریخی و اجتماعی اندیشه، امکان تحلیل و بررسی آن وجود ندارد. لذا قبل از وارد شدن به بحث از دیدگاه فمینیسم، ابتدا مروری مختصر بر زمینههای اجتماعی و تاریخی این نگاه خواهیم داشت.
فمینیسم و زمینههای پیدایش آن
اومانیسم
شاید اگر ادعا کنیم که بنیان تمدن غرب بر پایه اومانیسم استوار است، چندان به گزاف سخن نراندهایم. در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی که کلیسا بر اروپا حاکم بود، رشد علم و عقلانیت از یک طرف و بروز فساد و بیکفایتی در تدبیر جامعه از سوی کلیسا از طرفی دیگر، باعث شد اعتماد بشر به دین و مذهب کمکم رنگ باخته و منجر به کنار رفتن دین از عرصه مدیریت و تدبیر جامعه شده و پس از آن رابطه هر فرد با خدا به صورت شخصی و در حیطه روابط فردی تعریف شود. بدین ترتیب، انسان در غیاب خداوند، محور و غایت همهچیز قرار گرفت و عقل او ملاک تشخیص حق از باطل تلقی شد و خود درصدد درانداختن طرحی نو برای زندگی خویش برآمد.
این طرز تلقی از انسان و نسبت وی با خداوند، موجب پررنگتر شدن روحیه فردگرایی و اهمیت یافتن فردیت انسانها شده و هویت جمعی آنها اهمیت خود را بهمرور از دست داد. فردگرایی بر ارزشهای فردی افراد همچون آزادی و حقوق اجتماعی و برابری تکتک آحاد جامعه تأکید داشته و بهجز منافع فردی و لذتهای مادی افراد هیچ منبع دیگری را برای تعیین ارزشهای جامعه دارای صلاحیت نمیداند. انسان در این جوامع به کلی امید خود را از ماورا بریده و آرزوها و لذتهایش را در زمین جستوجو میکند. لذا در این گفتمان که لذتگرایی مهمترین بخش تفکر آن است، تفسیر فرد از واقعیات است که به آنها معنا و ارزش میدهد. دیگر ویژگیهای دنیای غرب را میتوان پیامدهای گرایش به تفکر اومانیستی دانست که عبارتند از:
تکثرگرایی ارزشی یا پلورالیسم
وقتی تلقی تک تک افراد از واقعیات بیرونی سبب معنی یافتن و رد و اثبات آنها میشود، خود به خود شاهد وقوع نسبیتگرایی ارزشی و پلورالیسم در جامعه خواهیم بود؛ چراکه درک افراد نسبت به ارزشها و پدیدههای اجتماعی با هم متفاوت است و هیچ دلیلی برای ترجیح و غلبه فهم کسی بر دیگری وجود ندارد و همه در انتخاب سبک زندگی و نگرش آزاد هستند. بهعنوان مثال، میان یکتاپرستی و بتپرستی در غرب هیچ تفاوت ارزشی وجود ندارد و همه اینها از آنجا که انتخاب افراد محسوب میشوند دارای ارزش هستند.
دموکراسی
در این فضای شکل گرفته در غرب تنها عامل بازدارنده و محدودکننده آزادی و امیال افراد، قانون و هنجارهای پذیرفته شده و تأیید شده جامعه است که آن هم برخاسته از رأی و نظر غالب افراد جامعه است. در این جوامع نهاد قانونگذار و مجری قانون توسط تکتک افراد جامعه انتخاب میشود و این مردم هستند که امکان و اجازه کنترل بر رفتار خود را به نهادی به نام حکومت تفویض کرده و هر زمان هم که اراده کنند، میتوانند این امکان را از آن سلب کنند.
لیبرالیسم
فلسفه وجود حکومت و نیز قوانین و هنجارها، تنها حل و فصل کردن مشکلات و مسایلی است که از تضاد احتمالی آزادیهای فردی انسانها در جامعه بهوجود میآید. بهعنوان مثال، وقتی کسی مرتکب قتل یا تجاوز و یا هر جرم دیگری میشود، این عمل او تنها به دلیل اینکه حقوق و آزادی فرد دیگری را نقض کرده است، جرم محسوب میشود وگرنه رفتارهایی چون زنای محصنه، شرب علنی خمر، استفاده از پوششهای زننده در جامعه جرم محسوب نمیشود و حکومت حق دخالت در آنها را ندارد.
سکولاریسم
از آنجاییکه در دنیای مدرن هیچ منبعی غیر از منافع تکتک افراد شأنیت تعیین ارزشها و هنجارهای مورد قبول جامعه را ندارد، مذهب نیز از این قائده مستثنی نبوده و از حق دخالت در زندگی اجتماعی افراد محروم است و تنها بهعنوان یک نوع سبک زندگی که افراد به دلخواه خود آن را انتخاب میکنند، موضوعیت مییابد.
همانطور که در ابتدای بحث اشاره کردیم، غرض از طرح این مباحث این بود که نشان دهیم جنبش حقوق زنان (فمنیسم) در چه بستری شکل گرفت.
در درون جامعه فرد محور غرب و در اندیشه متفکران غربی آنچه که غالبا از مفهوم فرد اراده میشد، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم «مرد» بود و زنان معمولا از جایگاه فروتری نسبت به مردان در جامعه برخوردار بودند. با رجوع به جایگاه زن در اندیشه متفکرین غربی میتوان بر این ادعا مهر تأیید زد.
«در نگاه روسو، زنان فاقد ویژگیهای شهروندیاند و خصوصیاتی مانند عقل، نیرو و خودمختاری طبیعتا مردانهاند» ؛ «شوپنهاور و نیچه دو فیلسوف بزرگ غربی بهصراحت جنس زن را جنس پست و محور شرارت معرفی میکنند. نیچه با صراحت اعلام میدارد که خرد مخصوص مردان است و ممکن است حیوان خردمند وجود داشته باشد، اما زن خردمند هرگز!» ؛ «منتسکیو زنان را موجوداتی با روحهای کوچک و دارای ضعف دماغی، متکبر و خودخواه میداند.»
در این جهانی که از طرفی فرد فرد انسانها را خدا و محور همه عالم میپندارد و جهان را مسحور لذتها و خواستههای آنها قرار میدهد و از طرفی با قایل شدن جایگاهی پست و فرومایه برای زن نسبت به مردان و تلاش برای حذف او، حیثیت و شخصیت زن را نادیده میانگارد، دور از انتظار نیست که شاهد افزایش روزافزون اعتراضات و جنبشهای گوناگون در مخالفت با این تقسیمبندی و موقعیت پایین زنان در جامعه غربی باشیم.
بدیهی است که این اعتراضات نسبت به جایگاه زنان در جامعه، ناشی از نوع نگاه فرد محوری حاکم بر دنیای متجدد غربی بود؛ زیرا فردگرایی که از اساسیترین بنیانهای فکری مدرنیته بود، به شکلگیری فردیت زنانه منجر شد و زنان خود را مانند دیگر افراد جامعه نسبت به آزادی خود و حقوق اجتماعیشان ذیحق دانستند و اقدام به مطالبه حقوق خویش کردند.
البته خلاصه کردن علل و عوامل شکلگیری اعتراضات و جنبشهای زنان در غرب به عامل فردگرایی، تبیین کامل و جامعی نخواهد بود؛ زیرا این نکته نیز واضح است که با نگاهی گذرا به آمارهای موجود در مورد ظلمها و تبعیضهای فراوان علیه زنان در جوامع غربی، بهراحتی میتوانیم به جایگاه پست و فرودست آنها در این جوامع پی ببریم. اینگونه ظلمها و تبعیضها که موجبات انقیاد زنان را در غرب فراهم میکرد، بهتدریج باعث بهوجود آمدن جریانها و جنبشهای اعتراضآمیز شد.
اصول و قوایدی که از نگاه فمنیستها در تحلیل مسایل زنان مورد تأکید قرار میگیرند شامل موارد زیر هستند:
الف ـ فمنیستها با تمایز قایلشدن میان جنس و جنسیت در تحلیلهای خود، تفاوتهای زن و مرد را صرفا در محدوده تفاوتهای فیزیولوژیکی و جسمی مربوط به جنس آنان میدانند و تفاوتهای ذهنی و روحی و احساسی را که بهزعم آنان در محدوده تفاوتهای جنسیتی است، ناشی از تأثیرات فرهنگی و اجتماعی عرف جامعه مردسالار میدانند و معتقدند که تفاوتهای جنسیتی را جامعه میسازد و نه چیز دیگر.
ب ـ فمنیستها در حوزه حقوق و وظایف اجتماعی زن و مرد قایل به تشابه و تساوی بوده و هرگونه تفاوت در نقشها و حقوق را حمل بر نابرابری و ظلم کرده و خواستار برقراری تساوی کامل میان زن و مرد هستند.
ج ـ فمنیستها معتقدند خانواده به شکل هستهای آن باعث انقیاد و تحت سلطه درآمدن زن و بازتولید روابط مردسالاری در جامعه میشود و باید کنار گذاشته شود.
د ـ طرفداران حقوق زنان در غرب بر این نکته تأکید دارند که زنان باید همچون مردان از تمامی قید و بندهای اجتماعی همچون نقش مادری، فرزندآوری، معشوقه بودن و تمامی نقشهایی که بهنوعی به بازتولید سلطه مردانه کمک میکند، آزاد شوند.
در هر حال، هدف موردنظر فمینیستها بهدلیل داشتن نگاه اومانیستی و فردمحور، داشتن جامعهای است که در آن تفاوتگذاری براساس جنسیت جای خود را به تشابه و همسانی در حقوق و امکانات بدهد تا آرمان «برابری در برخورداری از رفاه مادی» که غایت همه فعالیتهاست، تحقق یابد.
حال در ادامه این مطلب سعی خواهیم کرد دیدگاه اسلامی به مسایل زنان را مورد بررسی قرار دهیم.
بررسی نگاه دینی به زن و اصول شخصیت او
در بخش قبلی سعی کردیم نگاه فمینیستی به مسایل زنان را با تکیه بر زمینهها و ریشههای اجتماعی آن بررسی کنیم. حال در ادامه قصد داریم دیدگاه اسلامی به مسایل زنان را نیز مورد بحث قرار دهیم که این امر جز از طریق رجوع به مبانی اندیشه اسلامی و نگاه کلی اسلام به انسان امکانپذیر نیست. لذا در ابتدا به مرور مختصر مبانی نگرشی اسلام به انسان پرداخته و سپس بهطور خاص جایگاه زن را در این اندیشه مورد بررسی قرار میدهیم.
انسان بنده و خلیفه خدا
در نظام اعتقادی اسلام، محور و مدار هستی خداوند است و سایر موجودات جهان مخلوق او و در نسبت با او بهشمار میآیند.
در این نظام اعتقادی خداوند دارای وجود ازلی و ابدی و متصف به صفاتی چون حکمت، عدل، تدبیر و علم است. هر موجودی در نظام هستی دارای شان و مرتبهای بوده و برخوردار از استعدادها و امکانهایی برای هدایت و رشد است. در این دیدگاه، انسان در بین مخلوقات هستی بهدلیل برخورداری از عقل و اختیار نسبت به سایر موجودات، دارای شأن و منزلت و جایگاهی فراتر در نظام هستی است و همه موجودات هستی طفیلی وجود انسان هستند. (سوره لقمان: آیه 20).
انسان در نگاه دینی خلیفه و جانشین خدا بر روی زمین تلقی میشود (سوره بقره: آیه30). با این حال، انسان موجودی بیگانه و بریده از عالم هستی نیست و با دیگر آفریدگان و موجودات هستی در مخلوق بودن اشتراک دارد. او هستی نامحدود و حقیقت مطلق نیست و بر وجود و رفتارش قوانین و سنتهایی حاکم است و هویت او در نسبت با مبدا و غایت هستی که همان پروردگار جهان است، معنا مییابد.
هستی هدفمند
در نگاه اسلامی این اعتقاد وجود دارد که خلقت هستی کاملا هدفمند و غایتمحور بوده و خداوند حکیم و عادل، نظام آفرینش را براساس یک طرح قبلی و برنامه هدفدار استوار داشته است (سوره دخان، آیه 38). جهان از مبدایی خردمند آفریده شده و به سوی غایتی حکیمانه در حرکت است. در این جهان هدفمند، هیچ موجودی گزاف و بیحساب آفریده نشده و سستی و کژی در جهان راهی ندارد (سوره ملک، آیه 3). بنابراین، تنوعها و تفاوتها نشانه کاستی در کار طبیعت و خلقت نیست بلکه هرکدام دقیقا در راستای اهداف حکیمانه آفرینش بوده و این تفاوتها در ادامه به تجانس و انسجام جامعه ختم میشود. با همین منطق تفاوتهای زن و مرد نیز قابلفهم و توجیه است.
تناسب میان تکوین و تشریع
این اصل مبین این مطلب است که بهدلیل غایتمند بودن نظام هستی و حکیمانه و عادلانه بودن خلقت، بین هستها و بایستها ارتباط وجود دارد؛ بدین معنی که بایستها بر مبنای هستها پایهگذاری میشوند و بهعبارت دیگر، ویژگیها و تفاوتهای تکوینی پایه و اساس تفاوتها در قانونگذاری و تشریع هستند.
نقش دین در تشریع و قانونگذاری
درک حقیقت تکوین و تشریع متناسب با آن، از عهده بشر خارج است؛ زیرا دامنه حیات و گستره تأثیر افعال بشری به زمان حال محدود نمیشود بلکه بهدلیل ارتباط و تأثیر حوادث بر یکدیگر، رفتار ما در پهنه جهان و در درازای تاریخ تأثیر دارد. لذا بدیهی است که شناخت امور از عهده بشری که دانشی محدود و خطاپذیر در اختیار داشته و از آینده خود و جهان آگاهی ندارد، بیرون است. در قران کریم میآموزیم که خالق هستی خود متصدی هدایت بشر است (سوره طه، آیه 50) و این هدایت محدوده قانونگذاری را نیز در بر میگیرد(سوره نساء، آیه59). نکته مهم اینجاست که دامنه قانونگذاری به امور فردی و عبادی محدود نمیشود بلکه به همانسان در امور اجتماعی نیز جریان دارد (سوره احزاب: آیه36).
معیار ارزشمندی و ارزشگذاری
در فرهنگ اسلامی بهدلیل وجود نگاهی نظاممند و جامع به بشر، ملاک ارزشگذاری انسانها داشتن شئون اجتماعی و خانوادگی، استعدادها و داشتههای تکوینی، چون نمایانگر هدایتیافتگی آنها نیست به خودی خود ارزشی ندارد بلکه نحوه بهکارگیری این داشتهها و نزدیکتر شدن به هدف غایی که همانا قرب الهی است ملاک ارزشمندی انسانها محسوب میشود.
جایگاه فرد و جامعه در اندیشه اسلامی
در اسلام و همه ادیان الهی، جامعه وجودی اعتباری و قراردادی داشته و فینفسه دارای ارزش و اصالت نیست. مخاطب اصلی ادیان الهی تکتک افراد بشر بوده و رشد و هدایت آحاد افراد جامعه در اسلام و سایر ادیان الهی دارای ارزش و اصالت است و جامعه از آن جهت که ابزاری در جهت رشد تکتک افراد محسوب میشود، خواستنی و مطلوب بهشمار میرود.
یعنی اگر زندگی تکتک افراد و رشد و هدایت آنها بدون حضور اجتماعی آنان امکانپذیر بود، دیگر جامعه و اجتماع هیچ موضوعیتی نمیداشت.
حال که دیدگاه اسلام در مورد انسان و جامعه برای ما روشن شد، بهطور مشخص به بررسی جایگاه زن در این نظام اعتقادی میپردازیم.
برخلاف مکاتب و نظامهای فکری در طول تاریخ که زن را موجودی پست و فرومایه در مقایسه با مردان میشمردند و وجود او را مسخر و ابزار دست مرد میدانستند (به بخش قبلی همین مقاله رجوع شود)، در دیدگاه اسلامی زن از جایگاهی والا و انسانی برخوردار بوده و هیچ تفاوتی با مرد در انسانیت ندارد.
خداوند در قرآن کریم خلقت زن و مرد را از یک منشأ دانسته (سوره انسان: آیه2) و هیچ تفاوتی در انسانیت آنها قایل نشده است (سوره حجرات: آیه 13) و حتی در قرآن زنانی را نام میبرد که برای مردان مومن نیز الگو و نمونه بودهاند (سوره تحریم: آیه 12).
در دیدگاه اسلامی این اعتقاد که وجود زن فرع بر وجود مرد هست، کاملا بیاساس بوده و زن از آفرینشی اصیل برخوردار است.
در اسلام اعتقاد بر این است که زن و مرد هر دو برای عبودیت و کمال آفریده شدهاند و اینطور نیست که در خلقت این دو اصل بر کمال مرد بوده و زن تنها ابزاری برای کمالیابی مرد بهحساب بیاید و البته این بدان معنا نیست که زن و مرد کاملا مستقل از هم میتوانند به کمال برسند بلکه این دو در کمال یکدیگر نقش و تأثیر دارند.
یک اصلی که در دیدگاه اسلامی وجود دارد و ما نیز در بالا به آن اشاره کردیم، تناسب میان تکوین و تشریع است که دلالت بر این نکته دارد که تفاوتهای تکوینی میان زن و مرد باعث تفاوتهای تشریعی آنها در حقوق و تکالیف میشود. در اسلام یگانگی و وحدت هدف، دلیل بر یگانگی و وحدت راههای رسیدن به آن نیست و راه به کمال رسیدن هرکس متناسب با ظرفیت وی تعریف میشود.
در اینجا ذکر یک مثال خالی از لطف نیست: مجموعهای را در نظر بگیرید که در آن برای همه اعضا هدف مشترکی در نظر گرفته شده و آن هم حفظ و بقای آن مجموعه است. حال آیا تمام اعضای آن مجموعه وظیفه مشترکی هم باید داشته باشند؟ مسلما خیر؛ زیرا در درون آن مجموعه، فعالیتها متناسب با ظرفیتها و استعدادها مشخص میشود و این تفاوت در فعالیتها و وظایف است که در نهایت به انسجام آن مجموعه میانجامد و اگر همه اعضا یک وظیفه و کارکرد را بپذیرند، سایر شئون و نیازهای آن مجموعه برای ادامه بقا مختل خواهد شد.
لذا در نگاه دینی، تفاوتهای زن و مرد که منشأ تفاوت در راههای رسیدن به کمال است، زمینهساز درک متقابل این دو و در نهایت رسیدن جامعه به انسجام و یکپارچگی میشود و تفاوت در کارکردهای زن و مرد بههیچوجه بهمعنای برتری کسی بر دیگری نیست.
البته وقتی صحبت از تفاوتهای زن و مرد میشود منظور تفاوتهایی است که خلقت تکوینی در نهاد زن و مرد قرار داده.
غالب افراد از این دو جنس چنین صفتی را دارا هستند و وجود افراد نادر و استثنایی نیز که این ویژگیها را ندارند به طبیعی بودن ویژگیها لطمهای نمیزند.
این دیدگاه در مورد تفاوتهای میان زن و مرد نه تنها قایل به تفاوتهای فیزیولوژیکی و جسمی بلکه برخلاف فمنیستها قایل به تفاوتهای روحی، ذهنی و احساسی نیز بوده (سوره نساء: آیه 34 و سوره زخرف: آیه 18 و سوره بقره: آیه 228) و این تفاوتها را به «نقصان» تعبیر نمیکند.
اسلام زن و مرد را مکمل یکدیگر و هر دو را در راه رسیدن به کمال نیازمند به هم میداند و خانواده را بهترین محل پیوند این دو و بیشترین زمینهساز کمال آنها قرار میدهد (سوره روم: آیه21)
فمینیسم در اندیشه پستمدرنیسم
چکیده
فمینیسم پستمدرن از متأخرترین گرایشهای فمینیسم است که تحت تأثیر آموزههای پستمدرن شکل گرفته است. جریان مذکور با تأکید بر اصل تفاوت انسانها و به ویژه تفاوتهای میان زنان و زنان و مردان، تردید در روایتهای کلان و مفروضات پیشینی مربوط به حقیقت و نفی مبانی معرفتشناختی و متافیزیکی هویت مدرنیستی، بر این باور است که نمیتوان زن را با قالب مشخصی تعریف نمود و یک ساختار فرهنگی- اجتماعی ثابت برای وی در نظر گرفت. رویکرد فوق از سوی جریانات فمینیستی رادیکال و لیبرال مورد نقد قرار گرفته است. نوشتار حاضـر پـس از معرفی فمینیسم پسـتمدرن و تبییـن آمـوزههای آن، تعامل بیـن فمینیسم و پستمدرنیسم، تقابل و توافق میان آن دو را مورد بحث و بررسی قرار میدهد و سرانجام به ذکر دیدگاه برخی فمینیستهای پستمدرن از قبیل ایریگاری و والتر میپردازد.
واژگان کلیدی
زن، هویت، فمینیسم، پستمدرنیسم، فمینیسم پستمدرن، مدرنیته پستمدرن.
«فمینیسم»[1] به عنوان جریانی اجتماعی، فرهنگی در دو قرن اخیر گرایشهای مختلفی را به خود دیده است که از جمله میتوان به «فمینیسم پستمدرن»[2] اشاره نمود. این گرایش را شاید بتوان برحسب متأخر بودن جریان فکری- اجتماعی پستمدرنیسم، متأخرترین گرایش فمینیسم دانست. شناسایی فمینیسم پستمدرن، در ابتدا مبتنی بر فهم این مسئله است که چه نسبتی بین فمینیسم و پستمدرنیسم میتوان قایل شد، آیا پستمدرنیسم سعی در انطباق با جریانات فمینیستی دارد یا بالعکس، این رویکرد و ادّله چگونه از ناحیه دیگر رویکردها یا گرایشهای فمینیستی مورد نقد و تحلیل قرار گرفته است و در نهایت، فمینیسم پستمدرن چگونه و با چه رویکرد و استدلالی از حقوق زنان دفاع مینماید و به اشکالات وارده پاسخ میدهد. این مسایل موضوعاتی هستند که مقاله حاضر، قصد بررسی و تبیین آنها را دارد.
1) سیر تحول تاریخی فمینیسم
ریشهی ظهور فمینیسم را شاید بتوان به تحولاتی چون رنسانس و تحولات بعد از عصر روشنگری و سپس انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتی نسبت داد که مناسبات زن و مرد را در بعضی یا تمامی جهات مورد سؤال قرار داد. «اصطلاح فمینیسم یا فمینیست تا اواخر قرن نوزدهم وارد نظام واژگانی نشده بود. هرچند بسیار پیش از آن، برخی آثار در مورد حقوق زنان به رشته تحریر درآمده بود؛ با وجود بیعدالتیهایی که در روابط بین زن و مرد وجود داشته است، اما این بیعدالتیها تا اواخر قرن نوزدهم باعث به وجود آمدن نهضتی اجتماعی و فراگیر نشده بود. اولین آثار فمینیستی را زنان در دهه 1630 نوشتند»(cf. Elam, 1995: p.92). به عنوان نمونه، مری آستل (1731-1666) نخستین فمینیست انگلیسی، مایل بود به جای توجه به مواضع سیاسی، بر ظرفیت تفکر منطقی زنان تأکید داشته باشد؛ لذا به زنان وابستگی عاطفی به مردان حتی ازدواج با آنها را توصیه نمیکرد (مکنزی، 1378: ص352).
ورود واژه فمینیسم به زبان فرانسه به سال 1837م. برمیگردد. پسوند « ism » نشان از وجود مکتبی دارد که در جهت بازپسگیری حقوق، آزادی و نقش اجتماعی زنان فعالیت میکند (Marks, 1981: p.90). جنبش فمینیستی در واقع نوعی اعتراض به مردسالاری آشکار حاکم بر اعلامیه حقوق بشر فرانسه بود؛ زیرا این اعلامیه حقی برای زنان در نظر نگرفته بود (Rathenberg, 1998: p.88). جنبش فمینیسم در سال 1848 در آمریکا مطرح شد و در همین سال اولین منشور دفاع از حقوق زنان در آمریکا اعلام شد. از آن پس اندیشمندانی چون اگوست کنت (1857) و جان استوارت میل (1896) نظریه برابری زن و مرد را در چارچوب فردی و اومانیستی مطرح کردند (میل، 1377: ص43).
البته سیر فعالیت فمینیستها در دو سه قرن اخیر یکنواخت نبوده ؛ زمانی عمدتاً به محاق رفته و گاه به صورت حرکتهای سازمان یافته درآمده است که از آن به سه موج تعبیر میکنند: موج اول از قرن نوزدهم شروع شد و تا سالهای پس از جنگ جهانی اول ادامه یافت؛ موج دوم به دهه شصت برمیگردد و موج سوم دو دهه اخیر را شامل میشود. موج اول بیشتر متأثر از خیزشهای عصر روشنگری و سپس نهضتهای لیبرالی و سوسیالیستی بود که از قرن نوزدهم تا اوایل جنگ جهانی اول را دربرمیگیرد. «قرن نوزدهم، قرن جنبشهای اجتماعی، مذهبی و فمینیستی است. جنبش زنان، حق اشتغال، افزایش مزد زنان و برابری حقوق آنها با مردان در این قرن آغاز شد» (آندره، 1372: ص128). موج اول در واقع پاسخی بود به فشاری که زنان در کشورهای رو به توسعه صنعتی در قرن نوزدهم در محیط کاری و در سپهر عمومی احساس میکردند. غیرمولد و بی اهمیت شدن کار خانگی به دلیل تولید کالا در کارخانجات از یک طرف و نیاز به نیروی انسانی از طرف دیگر، زنان را به عرصه عمومی وارد ساخت؛ لیکن قوانین و مقررات، امکانات آموزشی و به طور کلی جو حاکم بر جامعه، شرایطی تبعیضآمیز را به ضرر زنان به وجود آورده بود و همچنین «گفتمان مدرن با مفاهیمی چون برابری، آزادی، حقوق فردی، خودگرایی، عامگرایی، اندیشه ترقی و ... زمینه را برای زنان در جهت تقاضا برای بسط اصول بنیادی مدرنیته به نحوی که آنها را نیز شامل شود، آماده میکرد» (مشیرزاده، 1379: ص37).
جنگ دوم جهانی، زمینهساز موج دوم فمینیسم شد. در این جنبش فمینیستها فراتر از حقوق سیاسی زنان، به برابری همگانی در آموزش، کار و امور خانه توجه کردند. نیاز دولتها به مردان جنگی سبب شد که زنان به طور گسترده در مشاغل خارج از خانه به کار گرفته شوند. در موج دوم، فمینیسم عملاً به بخش قابل توجهی از اهداف خود یعنی حق رأی زنان یا برابری حقوق زن و مرد در بسیاری از وجوه حیات اجتماعی، دست یافت.
مهمترین اثر فمینیستی انتشار یافته طی مراحل اول و دوم فمینیسم، کتاب «جنس دوم» (1949) سیمون دوبوار است. دیدگاه دوبوار با مبانی اگزیستانسیالیسم و اهمیتی که برای توان و وظیفه شکلدهی کیفیات انسانی قایل است، هماهنگ بود. وی به تبعیضات نهادی، نظری یا ترکیبی که در نهایت به زیر دست بودن یا به تعبیر دیگر زن را دیگری تلقی کردن جنبهای طبیعی میداد، با دیده انتقادی مینگریست. «جنس دوم» نه تنها شکاف بین دو موج اول و دوم فمینیسم را پر کرد، بلکه به طور نظری و عملی به یکی از فرازهای مهم جنبش فمینیسم تبدیل شد. از دیگر آثار فمینیسم، میتوان به کتاب «رمز و راز زنانگی» اثر «پتی فریدن» اشاره کرد. وی در این کتاب مفهوم زن خانهدار خوشبخت را که به شدت مورد توجه آموزه لیبرال بورژوازی کلاسیک بود، مورد سؤال قرار داد (مکنزی، 1378: ص366).
سازمان ملی زنان (Now)[3] در این دوره تشکیل شد و هدف عمده آن رفع تبعیض علیه زنان در قوانین و مقررات اجتماعی بود. شاخه لیبرال فمینیسم این جنبش، بر آزادی زن در کنترل بارداری، ایجاد مهد کودکهای تمام وقت، نظام آموزشی مختلط و برابر برای زنان و مردان و رفع تبعیض تأکید مینمود (ولفورد، 1380: ص56).
موج دوم فمینیسم که از دهه شصت آغاز و تا اوایل دهه هشتاد ادامه یافت، خواستار برابری کامل زن و مرد در تمامی زمینهها از جمله آموزش، سیاست و... بود. از دستاوردهای مهم این دوره میتوان به مبارزه برای جدایی روابط جنسی از تولید مثل در کشورهای غربی، ظهور جنبش آزادی زنان در تمامی امور از جمله حق تسلط بر بدن، کاهش ازدواج و زاد و ولد، ایجاد مؤسسات فرهنگی و مطبوعاتی زنان و به دست آوردن قدرت در زمینههای اقتصادی و سیاسی اشاره کرد (منصورنژاد، 1381: ص253).
از اوایل دهه 90، حرکتهای فمینیستی تند رو به تعدیل گذاشت؛ چرا که آثار سوء افراط در حرکتهای زن محور، بیش از همه دامن زنان را گرفت. بر این اساس، از جمله بازنگریهای نگرش فمینیستی در موج سوم، بحثی است که به دفاع از زندگی خصوصی و خانواده میپردازد و مادر بودن را فعالیتی پیچیده، غنی، چند رویه، پرزحمت و شادیآفرین میداند که زیستی طبیعی، اجتماعی، نمادین و عاطفی است. در امواج قبلی فمینیسم، زنان بالقوه خواهر یکدیگر محسوب میشدند؛ اما در موج سوم سن، قومیت، طبقه، نژاد، فرهنگ، جنسیت و تجربه بر شکلگیری هویت زنان مؤثر قلمداد گردید؛ در این معنا، برخلاف نظرات پیشین، یک ایدئولوژی خاص نمیتواند بر همه زنان حکومت کند. حاصل آنکه در این جریان، نگرش فمینیستها نسبت به موج دوم تعدیل شد؛ همچنین تعدد و انشعاب در نگرشهای فمینیستی رخ داد و نظریه فمینیستی مورد نقد جدی نظری، از جمله از سوی پستمدرنها قرار گرفت.
در هر صورت، فمینیسم صرفنظر از سیر تحول تاریخی آن، کاربردهای متفاوتی یافت و معانی مختلفی را به خود اختصاص داد. برخی از نویسندگان، واژه فمینیسم را برای ارجاع به جنبش سیاسی- تاریخی به کار میگیرند؛ برای مثال، برخی این واژه را با اشاره به جنبشهای سیاسی در آمریکا و اروپا به کار گرفته و عدهای دیگر آن را برای اشاره به مسأله بیعدالتی نسبت به زنان به کار بردهاند؛ اگرچه در مورد فهرست این بیعدالتیها، اجماعی وجود ندارد.
2) رویکردهای فمینیسم
فمینیسم را میتوان در دو رویکرد کلی قرار داد و بر این اساس، تصویر دقیقتری از آن ترسیم نمود؛ چنانکه انواع فمینیسم را نیز میتوان بر اساس این دو رویکرد کلی مورد بررسی قرار داد.
یکی از این رویکردها، رویکرد توصیفی[4] است که بر حسب آن جهتگیری تمامی مباحث فمینیستی به نحوی است که در آن زنان به مثابه موضوعات یا سوژههای واقعی[5] و موجود مورد توجهاند. رویکرد دوم، رویکرد هنجاری[6] است که به زنان آنگونه که باید باشند و شایسته و مطلوب است، مینگرد. این دو رویکرد (هنجاری و توصیفی) خود سرمنشأ تحول در نوع نگاه به زنان و تغییر روشهای برخورد با مقولهی هویت زن شدهاند؛ چنانکه مدافعان فمینیسم با تأکید بر وجوه هنجاری (بایدی) هویت زنان و با تحلیل وضع موجود (توصیفی) زنان، به مبارزات خود در این حیطه ادامه میدهند.
در رویکرد توصیفی سعی بر این است که زنان از منظر حقوق، شأن و مرتبت موجود (فعلی) با مردان مقایسه شوند و در رویکرد هنجاری به الزام و باید در برابری حقوق، احترام و شأن پرداخته میشود (Bordo, 2001: p.97). بنابراین، این ادعا که زنان و مردان باید حقوق و احترام برابر داشته باشند، ادعایی هنجاری است و اینکه زنان از حقوق برابر محرومند، یک ادعای توصیفی است. به عنوان مثال، فمینیستها در اینکه چه چیزهایی ظلم یا نابرابری محسوب میشود یا چه نوع بیعدالتی به زنان آسیب میرساند، با هم اختلاف دارند؛ چنانکه «سوزان جیمز»[7]، در قالب توصیفی دیدگاه کلی فمینیسم را اینگونه توصیف میکند: «فمینیسم بر این عقیده استوار است که زنان نسبت به مردان ستمدیده و محروم هستند و این ستم غیر قانونی و غیر منصفانه است» (Harding, 1980: p.112). در قالب هنجاری نیز میتوان فمینیسم را اینگونه تعریف کرد: زنان مستحق حقوق، احترام و ... برابر هستند. فمینیستها صرفاً متعهد به بیان اصل عدالت و برابری زنان نیستند؛ بلکه برای ایجاد تغییرات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مرتبط با عدالت و برابری زنان، وارد عمل نیز میشوند.
متناظر با دو رویکرد توصیفی و هنجاری، میتوان گرایشها و طیفهای فمینیسم را در حالات زیر نشان داد:
1-2) فمینیسم رادیکال
طرفداران «فمینیسم رادیکال»[8] معتقدند که هیچ حوزهیی از جامعه، از تبیین مردانه برکنار نیست و در نتیجه باید در هر جنبهیی از زندگی زن که هم اکنون طبیعی تلقی میشود، تردید کرد و برای انجام امور شیوههای جدیدی یافت. آنان به سه مسأله اساسی در دیدگاه خود تأکید دارند: نکتهی اول در ارتباط میان سیاستهای فمینیستی و رفتار جنسی فردی میباشد که بر محور این سؤال استوار است که آیا زنان به طور ضروری باید با مردان زیست کنند یا میتوانند جدا از مردان هم زندگی کنند. نکته دوم مسأله تفاوت جنسی است که آیا این تفاوت جنسی به گونهی زیستی و طبیعی پدید میآید یا اینکه به گونهی اجتماعی حاصل میشود. مسأله سوم این است که کدام رویکرد باید مورد توجه قرار گیرد؛ کنارهگیری از اجتماع یا دگرگون کردن اوضاع (منصورنژاد، 1381: ص259). اغلب فمینیستهای رادیکال، این دیدگاه را که فرودستی زنان به فرودستی زیستی آنان مربوط میشود، نمیپذیرند؛ آنها معتقدند که زن مقصر نیست؛ بلکه تقصیر، زیستشناسی مردانه است. مردان به طور طبیعی خشن هستند و از خشونت خود برای سلطه بر زنان بهره میگیرند.
2-2) فمینیسم لیبرال
«فمینیستهای لیبرال»[9]، فقدان حقوق مدنی و فرصتهای برابر آموزشی را دلیل ستم به زنان میدانند و سعی دارند با انجام اصلاحاتی در این زمینه، بدون آنکه به بنیادهای اجتماعی و اساسی موجود در جامعه دست بزنند، موقعیت زنان را بهبود بخشند. جنسیت در نظر این گروه، تعیین کننده حقوق فرد نیست و سرشت زنانه و مردانه کاملاً یکسان است؛ آنچه وجود دارد، انسان است نه جنس (Jaggar, 1998: p.37). بنابراین جامعهای مطلوب است که در آن تضاد شدیدی میان خصوصیات مردانه و خصوصیات زنانه وجود نداشته باشد. از نظر فمینیستهای لیبرال، نقش جنسیتی محصول روابط اجتماعی در طول تاریخ است؛ نه هدیه و ودیعه طبیعی و غیر قابل تخلف. آنها معتقدند در ابتدای حیات بشری مادرسالاری حاکم بوده است و پدرسالاری واقعیتی تلخ است که به تدریج بر جوامع بشری تحمیل شده است (ر.ک. قهرمانی، 1376: ص86).
3-2) فمینیسم سوسیال
جریان «فمینیسم سوسیال»[10] متأثر از فمینیسم رادیکال است که بعد از دهه هفتاد شکل گرفت. این گرایش در واقع به نقد ایرادات و اشکالات رویکرد لیبرالی پرداخته و سعی داشته از آن ایرادات دور بماند. بر طبق این دیدگاه، جنس، طبقه، نژاد، سن و ملیت خود عوامل ستم بر زنان تلقی میشوند. فمینیسم سوسیال مردسالاری را نظامی فراتاریخی میداند؛ به این معنا که مردان در طول تمام تاریخ، بر زنان اعمال قدرت نمودهاند و معتقد است که این نظام در جوامع سرمایهداری شکل خاصی مییابد. با این توضیح که مردان و نظام سرمایهداری از کار زنان در خانه به رایگان بهرهمند میشوند و به همین دلیل، این گرایش، به اجتماعی شدن زنان و مشارکت اجتماعی آنان، تأکید فراوان میورزد (Jaggar, 1998: p.18).
4-2) فمینیسم مارکسیستی
طرفداران «فمینیسم مارکسیستی»[11] با تأکید بر مادرسالار بودن جوامع اولیه بشری، معتقدند که پیدایش مالکیت خصوصی در جوامع، سبب اسارت زنان شده است و تا زمانی که نظام بورژوازی وجود دارد، این اسارت وجود خواهد داشت. با توجه به تقسیم جامعه به دو عرصهی عمومی (بازار) و خصوصی (خانواده) توسط نظام سرمایهداری، اولین شرط رهایی زنان خانهدار از بند اسارت مردان، بازگشت آنان به فعالیتهای عمومی است. نئومارکسیستهای مکتب فرانکفورت تا حدود زیادی از نظریات فمینیستهای مارکسیست عدول نمودهاند. آنان معتقدند که در چارچوب نهاد خانواده، به دلیل روابط عاطفی و شخصی و اعتماد بین افراد خانواده، از خودبیگانگی تاحدودی کاهش مییابد (قهرمانی، 1376: ص92).
5-2) فمینیسم پستمدرن
«فمینیسم پستمدرن» واژهای است که از دو کلمه فمینیسم و پستمدرنیسم تشکیل میشود و تداعی کننده مجموعهای از مفاهیم و طرز تلقیهایی است که پیرامون زنان و مسایل زنانه وجود دارد که این مفاهیم بعضاً متضاد و متعارض نیز میباشند. فمینیسم پستمدرن بیشتر واژهای جدید به نظر میرسد و مسایل متأخر مربوط به زنان را دربرمیگیرد.
تحت تأثیر آموزههای پستمدرنی، گروهی که بعد از دهه هفتاد به عرصهی فمینیسم وارد شدند، خود را فمینیست پستمدرن نامیدند. آنها با تأکید بر اصل تفاوت انسانها، معتقدند که باورهای جهانشمول و فراانسانی یا «حکایتهای برتر»[12]، نه تنها غیر قابل قبول و دسترس هستند، بلکه خود بنیانگذار ستمهای جدید علیه زنان خواهند بود. به نظر این گروه، نه نفس ازدواج و نقش مادری، بلکه دستهای از روابط تحمیل شده بر زنان، موجب بردگی آنها شده است. علت زیر سلطه رفتن زنان، وجود رفتارهایی است که از بدو تولد میان دختر و پسر، تفاوت و تفارق ایجاد میکند. آنان نظریه «مردان و زنان با تعاریف جدید» را پیشنهاد میکنند و به تشابه حقوق زن و مرد در خانواده و محیط اجتماعی اعتقاد دارند. پستمدرنهای فمینیست به اثرات گفتمانهای متعدد، چارچوبهای تئوریک، داستانها و روایتهایی که در مقام تعریف از جنسیت[13] گفته یا استفاده میشود، اشاره میکنند و معتقدند که این داستانها و حکایات، در تعیین هویت و تعریف جنسیت نقش دارند؛ چنانکه حتی تعریف هویت جنسی نیز تابعی از روابط قدرت اجتماعی- سیاسی است (Jones, 1996: p.92).
در هر حال، با وجود اختلافات فراوانی که در دیدگاهها، رویکردها و گرایشات فمینیستی وجود دارد، میتوان به وجه مشترک تمامی آنها اشاره کرد؛ چنانکه آنان یافتههای بشری را منبع و معیار تشریع و قانونگذاری میدانند و همگی فرزندان شایسته نهضت رنسانس و تفکرات اومانیستیاند و خانواده هستهای را که بر سرپرستی مرد استوار است، آماج حملات و انتقادهای خود قرار میدهند و خواهان رفع تمامی تمایزات جنسی در قوانین، آموزش و فرصتها، امکانات اجتماعی و ... هستند. در این میان مقوله فمینیسم پستمدرن و نحوهی تعامل پستمدرنیسم و فمینیسم از جمله مباحثی هستند که در این نوشتار به آنها پرداخته میشود.
3) آموزههای فمینیسم پست مدرن
1-3) تردید در روایتهای کلان
پستمدرنیسم با تردید در روایتهای مهم و کلان همچون خرد، حقیقت، زیبایی، هنر و علم بر این باور است که متافیزیک غربی و رشد تکنولوژیک از جمله عواملی هستند که باید در تحلیل مسایل و مقولات اساسی حیات بشری از جمله «هویت زن»[14]، به عنوان عوامل تأثیرگذار، مورد توجه قرار گیرند. البته موقعیت تاریخی پستمدرنیسم پیچیده است؛ چنانکه عصر مدرن و پستمدرن به دلیل عدم تطابق زمانی فیمابین، به گونهی خاصی به هم مربوط میشوند. پستمدرن ریشه در عصر مدرن دارد؛ اما در مواردی نیز با هم تعارض و اختلاف دارند؛ از جمله میتوان به تعارض و گسیختگی در حیات بشری و غلبهی طبقاتی از مردم بر طبقات دیگر و بحرانهای هویتی اشاره کرد. پستمدرنیسم به طور اساسی، مفاهیمی چون منشأ، ماهیت[15] و سرشت را زیر سؤال میبرد و در نتیجه، زمینه را برای ورودی جدید به مبحث فمینیسم فراهم میکند.
به تعبیر «هالبرستام»[16]، جسم طبیعی دیگر امروز معنی ندارد و نابود شده است و پیکره یا جسم مصنوعی (تکنولوژیک) جایگزین آن شده است (ibid: p.120). بر این اساس، فمینیستهای پستمدرن با تأکید بر مصنوعی بودن بدن، جنس، نژاد و توانایی جنسیتی زنان، چالشهای جدیدی را در این عرصه پدید آوردهاند.
با ارایه تعبیر تکنولوژیک و مصنوعی از جنسیت، نژاد، بدن و ...، در واقع امکان نفی خاستگاه و منشأ مسلم و متعالی آدمی و سرشت او فراهم میآید. پستمدرنها با دامن زدن به این نحوه نگاه به آدمی، پیامدهای فراوانی را برای خط فکری فمینیستی یا گفتمان فمینیستی فراهم کردهاند که برآیند این گفتمان و خط فکری، نقد خصایصی از ماهیت زنان است که در دوره مدرن رواج داشت؛ خصایصی چون زنان نخبه، غربی، سفید، طبقه متوسط به بالا، ناهمجنس و... (Nicholson, 2000: p.101).
بنابراین، با این سخن که نمیتوان زن را با ماهیت مشخص (مدرنی) تعریف نمود، اساس فمینیسم پستمدرن شکل گرفت.
2-3) ساختارشکنی
ساختارشکنی یا ساختارزدایی یکی از خصایص اندیشه پستمدرن است که به نفی هرگونه ساختار نظاممند و منطقی حاکم بر امور و نفی گفتمان و تصورات مفروض پیشین میاندیشد. «فلکس»[17] بر این باور است که گفتمانهای پستمدرن از آن جهت «ساختارشکن»[18] هستند که ایجاد شک میکنند و ما را از عقاید قبلی مربوط به حقیقت، دانش، قدرت، خود[19] و زبان دور میسازند. فمینیسم پستمدرن نیز با الهام از پستمدرنیسم، به نقد گفتمانهای غالب و برتر در مورد هویت زنان میپردازد؛ گفتمانهایی که اغلب آلوده به اندیشههای مدرنی هستند. این گفتمانها تنها با الهام از آموزههای پستمدرنی قابل نقد و ساختارشکنیاند (Flax, 2000: p.41).
3-3) توجه به تفاوتهای بین زنان
با ایجاد فضای پستمدرنی و بروز حرکتهای فمینیستی- پستمدرنیستی، زنان از همه طبقات، رنگها، نژادها و قومیتها توانستند حرکتهای اعتراضی خود را شروع نمایند. آنها همچنین نگریستن به زنان را از منظر جنس نابرابر، طبقهای دیگر، غربی بودن یا نبودن و همچنین سفید بودن یا نبودن را مورد نقد قرار دادند. قابل توجه است که فمینیسم پستمدرن در این ویژگی مورد نقد فمینیستهای رادیکال قرار گرفته است؛ البته هدف آنها نقد خود پستمدرنیسم یا فمینیسم پستمدرن نبوده است؛ بلکه تأکید بر این نکته بوده است که فمینیسم پستمدرن نمیتواند انتقادیتر از آن چیزی باشد که ما انتظار آن را داریم؛ به نحوی که بتواند تفاوتها و گوناگونیهای فرهنگی واقعی بین زنان را نیز مورد توجه قرار دهد و به طور کامل به نقد بنیادگرایی مدرنیستی اقدام نماید (ibid: p.22).
به هر صورت، امروزه نظریههایی مورد نیاز است که بتواند تفاوتهای بین زنان را در دورههای تاریخی و طی فرهنگهای مختلف مورد توجه قرار دهد. به همین دلیل بسیاری از فمینیستها، تئوری پستمدرنی پیرامون زنان را برای تحکیم و تقویت مطالعـات مربـوط بـه واقعیـات مذکـور بسیـار مناسب میداننـد؛ البتـه دلیـل تـوجه به پستمدرنیسم را باید در این نکته جویا شد که دیدگاه پستمدرنیسم درباره زنان، با تلقی بسیاری از دیگر جریانات فمینیستی تفاوت اساسی دارد؛ چنانکه فمینیست اومانیست با تأکید بر خود بنیادی و ذاتی دانستن خصایص و ماهیت آدمی، به ثبات و تغییرناپذیری این خصایص تأکید میورزد (Nicholson, 2000: p.90) ؛ درحالیکه فمینیست پستمدرن هم با این نظریه و هم با «بنیادگرایی زیستی»[20] که در بعضی از تئوریهای فمینیستی وجود دارد، مخالف است (Weedon, 1989: p.32).
4-3) تقویت گفتمان
پذیرش انگارههای پستمدرن توسط فمینیستها از جهتی به منظور تقویت گفتمانی[21] است که طی آن بسیاری از حقایق مربوط به زنان و جنسیت تبیین و روشن میشود. به گمان پستمدرنها، حقایق اعم از حقایق معرفتی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و از جمله هویتی و جنسیتی، نه اموری بدیهی و مسلم[22]، بلکه اموری ساختنی[23] هستند که تنها به واسطهی گفتمان امکان ساختن آنها پدید میآید؛ به همین دلیل توقعی که از فمینیسم پستمدرن وجود دارد، این است که این روند بتواند نگرش تطبیقی- تاریخی را به جای نگرشهای کلگرایانه[24] و تغییرات در قوانین را به جای قوانین عام و پوششدهنده قرار دهد و همچنین تصورات متکثر و غیر واحد از هویت زنان را جایگزین تصورات واحدی نماید که به طور کلی درباره هویت جنسی زنانه وجود دارد. «ویدون»[25] بـر این بـاور است کـه تأکید بـر گفتمان، زمینـه ظهور جریان «پساساختارگرایی»[26] را در عرصهی آموزههای پستمدرنی فراهم ساخت. این رویکرد نوین به جهت تأکید بر گفتمانی بودن اموری از جمله هویت جنسی، مورد توجه فمینیستهای پستمدرن قرار گرفت. تحلیل گفتمانی روشی است که تضاد بین گفتمانهای مختلف را روشن میکند و بین آنها رقابت جدی پدید میآورد(ibid: p.23).
بین فمینیسم و پساساختارگرایی در این زمینه اشتراکاتی وجود دارد؛ از آن جهت که هر دو به مطالعه تاریخی و اجتماعی مقولات تأکید میورزند؛ از ساختارهای منطقی و مسلم حاکم بر جامعه گریز دارند و سعی دارند از نظم تحمیلی و اندیشههایی که به لحاظ تاریخی حاکم شدهاند، عبور کنند. راه اساسی این عبور، همان چیزی است که پستمدرنها از آن به گفتمان یاد میکنند (ibid: p.30). به نظر «فراسر»[27]، تئوری گفتمان در فهم و درک واقعیتر دستکم چهار چیز به ما کمک میکند:
1ـ دریافت نحوهی شکلگیری هویتهای اجتماعی مردم، رشد و تغییر دوبارهی آنها.
2ـ فهم نحوهی شکلگیری گروههای اجتماعی تحت شرایط نابرابر با وجود اشتراکات و سپس تغییر آنها.
3ـ شناسایی روند هژمونی فرهنگی گروههای مسلط در جامعه و فهم نحوهی پدید آمدن سلطه فرهنگی رقابت و نحوهی فرهنگها و چگونگی تغییر وضعیت آنها.
4ـ ارایهی تصویری روشن از تغییرات اجتماعی آینده و عملکرد سیاسی گروههای اجتماعی که در سایهی این تصور روشن، مواجهه منطقیتری برای انسان پدید میآیـد (Irigaray, 2000: p.178).
البته برخی نیز با مرزگذاری بین پستمدرنیسم و پساساختارگرایی سعی دارند فمینیسم متأثر از پساساختارگرایی را مورد پرسش قرار دهند و تلاش میکنند تا به گونهای فمینیسم را در مقابل پستمدرنیسم قرار دهند؛ با این نقد که اگر همه آموزههای پستمدرنی در فمینیسم ساری و جاری شوند، در آن صورت فمینیسم نخواهد توانست به طور واقعی همه مسایل مربوط به زنان را بررسی کند.
4) تعامل فمینیسم و پست مدرنیسم
1-4) تأثیر پست مدرنیسم بر فمینیسم
فراسر در ارتباط با مسایل پستمدرنیسم و فمینیسم بر این باور است که فمینیستها نیز شبیه پستمدرنیستها، باید به بسط و گسترش پارادایمهای جدیدی درباره نقادی اجتماعی اقدام کنند؛ پارادایمی که در فلسفههای کلاسیک و سنتی وجود ندارد. آنها باید «معرفتشناسی بنیادگرایی»[28] مدرن و نظریههای سیاسی و اخلاقی مدرن را مورد نقد قرار دهند. از این طریق، فمینیستهای پستمدرن میتوانند سوگیریها و گرایشهای غلطی را که به طور تاریخی و جهانی در قضاوتها و داوریهای پیشینیان درباره زنان وجود داشته است، نمایان سازند و از این طریق در واقع به جهتگیری فلسفی غالب در عصر مدرن که همه چیز را در عینیت[29] جستجو مینمود، تردید میکنند که این تردید میتواند سرآغاز ورود به جنبشهای اصیل فمینیستی پستمدرن باشد (ibid: p.90).
«کورت»[30] نیز بر این باور است که فمینیسم بسیار از پستمدرنیسم تأثیر پذیرفته و به نحوی مدیون آن نیز هست؛ به عنوان مثال پستمدرنیستها با تأکید بر ساختارزدایی[31]
و فراهم کردن شرایطی مطلوب برای زدودن هر گونه ساختار مفروض و منطقی،
زمینه مناسبی را برای ایدههای فمینیستی از جمله نفی تقسیمبندیهای ساختارمند و سـنتی بیـن مـرد و زن، سـیاه و سـفید، طبقـه متـوسـط و بـالا و... فـراهم نـمودهانـد (Gergen, 1990: p.109).
در ساختارزدایی پستمدرنیستی دو سؤال اساسی مطرح است که به نحوی به فمینیسم مربوط میشود؛ یکی اینکه منافع حاصل از تخریب و ساختارزدایی کلماتی چون زن چه چیزهایی هستند؟ و دوم اینکه علایق چه کسانی در تئوری پستمدرنیستی تأمین میشود؟
به زعم «شوآرتز»[32]، اگر چه پستمدرنیستها ممکن است عملاً تئوریهای خود را به نحوی توسعه بخشند که مورد توجه غیرفمینیستها قرار گیرد، اما این تئوریها بیشتر علایق فمینیستها را توسعه میبخشد؛ چرا که فمینیستها هویت را مرکز ثقل نظریه خود قرار میدهند و به آن عینیت نمیبخشند و نمیخواهند با این عینیتها تمایز زن و مرد را روشن کنند. ساختارزدایی پستمدرنیستی از طبقهبندیهایی که فمینیستها آنها را اساس تئوریپردازی و تدوین اهداف خود قرار میدهند، فضایی را ایجاد میکند که فمینیستها به واسطه آن میتوانند با دیگر طبقهبندیها و تئوریهای مربوط به هویت آشنایی پیدا کنند؛ به نحوی که فمینیسم به جای وابستگی به طبقهبندی خاص هویتی، به شبکههایی از هویتها متصل میشود؛ چرا که به زعم پستمدرنیستها، آنچه مهم است، مسأله هوشیاری یا آگاهی[33] هویتی است، نه هویتهای ثابت شده[34]. هویت چیزی نیست که یک بار به دست بیاید و برای همیشه بماند؛ بلکه مسایل هویتی با تغییرات مستمر پیرامونی و تاریخی، دایم درحال تبدیل و تکوین هستند(Alcoff, 1995: p.440).
پستمدرنیسم با طرح سؤالاتی در زمینه جنس و هویت، در واقع چشماندازهای جدیدی را پیش روی فمینیسم گشوده است که عمده روندهای فمینیستی را تحت تأثیر خود قرار داده است؛ چنانکه «باتلر»[35] با مطرح کردن بحث جنسیت[36] و جنس[37] به طرح این سؤال اساسی پستمدرنی میپردازد که آیا مؤنث[38] بودن، در بردارندهی یک «واقعیت طبیعی»[39] است یا تحت تأثیر عملکرد فرهنگی یا کارکرد فرهنگی[40] قرار میگیرد یا اینکه اساساً واقعیت طبیعی است و نه کارکرد فرهنگی؛ بلکه یک واقعیت نهادینه و طبیعی شدهای (جزء طبیعت فرد درآمده) است که خود تحت تأثیر گفتمانی است که این گفتمان خود به تعریف طبقهبندیهای جنسیتی پرداخته است. در نظر باتلر، از آن جهت که جدایی قایل شدن بین زن و مرد امری مردود است، بنابراین میتوان پذیرفت که جنسیت و جنس میتوانند به نحو فرهنگی مورد توجه قرار گیرند و علاوه بر این امیـدوار بـود کـه بحـث مؤنـث و مذکـر بـودن را بتـوان خـارج از تقسیمبندیها و طبقهبندیهای سنتی مدرنیستی مورد بررسی بهتر قرار داد (Butler, 1998: p.82).
«فوکو»[41]، به عقیده باتلر، پا را فراتر از مقوله فرهنگی دانستن جنسیت و جنس میگذارد و میگوید: نیازها، تمایلات، جهتگیریهای شخصی و تجربیات ما درباره عشق، ترس و ...، همگی تحت تأثیر روابط قدرت شکل میگیرند. چنانکه شکلگیری خود، هویت[42] و تلاش برای تجزیه و تحلیل و کنترل خود، در مسیری قرار ندارند که منجر به آزادسازی و آزادی[43] فرد شوند؛ بلکه بیشتر خصایص و برآیندی از اشکال مختلف قواعد اجتماعیاند که وی آن را انضباط[44] مینامد. درحالیکه این گفتمانهای ما هستنـد کـه تمایلات، علایـق، جهتگیریها، عشـق و توانمندیهای ما را بایـد بسازند (cf. Foucault, 1993: p.12).
پستمدرنیستها سعی میکنند فمینیسم یا حرکتهای فمینیستی را به سمتی سوق دهند که به جای تأکید محض بر مسأله برابری جنسی یا توزیع عادلانه شأن و منزلت زنان و مردان و برخورد با تبعیضهای موجود بین زن و مرد، به جنبههای اجتماعی مسایل زنان و مردان (مقوله جنسیت و هویت جنسی) توجه بیشتری صورت گیرد؛ چرا که در میان فمینیستهایی که به برابری جنسیتی تأکید دارند، دو گرایش عمده وجود دارد که هر کدام از آنها به نحوی به مقوله برابری جنسیتی تأکید خاص دارند. یکی از این جریانات فمینیستی، فمینیسم لیبرال است و دیگری فمینیسم رادیکال. فمینیستهای رادیکال بر این باورند که زنان باید در قدرت مطلق (قدرت نابرابر و برتر نسبت به مردان) قرار گیرند و فمینیستهای لیبرال نیز معتقدند که دولت باید برابری جنسیتی بین مردان و زنان را تضمین نماید؛ اما پستمدرنیستها و به تبع آن فمینیستهای پستمدرن بر این عقیدهاند که جامعهی امروز، تعریف جنس را تغییر داده است؛ چرا که به زعم آنان مسیری را که یک کلمه یا لغت طی میکند تا مورد استفاده و استعمال افراد آن جامعه قرار گیرد، مسیری است که طی آن، معنای آن لغت یا کلمه عوض میشود؛ به نحوی که دیگر آن لغت یا کلمه معنی واقعی خود را ممکن است دارا نباشد. به عبارت دیگر، یک متن یا یک کلمه دیگر همیشه معنی واقعی خود را به همراه ندارد. چنانکه تعریفی که جامعهی امروز از جنس و جنسیت ارایه میکند، تنها بخشی یا قسمتی از معنی واقعی آن را لحاظ میکند. کلماتی چون پرورش دادن[45] و مراقبت کردن[46] متأسفانه به نحوی معنی و تفسیر میشوند که تنها نیمی از جمعیت جهان (یعنی زنان) را دربرمیگیرند؛ در حالیکه این کلمات ذاتاً چنین معنایی را ندارند؛ معنایی که در انحصار جنس خاص (مرد یا زن) باشد؛ بلکه این واژگان به نحوی هستند که سوگیری جنسیتی از آنها استنباط نمیشود؛ چنانکه معنی واقعی کلمهای همچون جنس را میتوان به نحوی ارایه کرد که هم مرد و هم زن را شامل شود؛ به این معنی که گفته شود، مردان دارای ارگان و اندام جنسی خاص خود و زنان نیز دارای اندام جنسی خاص خود و متفاوت از مردان هستند. با این وصف از لغت جنس، دیگر هیچ معنایی دال بر وجود جهتگیری معنایی و دلالتی خاص برای مرد یا زن به واسطه کلمه فوق، وجود نخواهد داشت و نمیتوان این کلمه یا کلمات نظیر آن را به نحوی معنا کرد یا بهکار برد که وظایف خاصی را برای زنان یا مردان استنباط نمود (ibid).
در هر صورت، فمینیسم تحت تأثیر پستمدرنیسم، نباید فقط به مسأله برابری جنسیتی توجه کند؛ بلکه باید به تصویر بزرگتر از این مسأله بپردازد. این تصویر بزرگ نیز، همان «هماهنگی اجتماعی»[47] است که باید منطبق با آن به تبیین و تعریف مقولات مختلف از جمله هویت، جنسیت و... پرداخت؛ چرا که هماهنگی اجتماعی، هیچکس را محدود نمیکند؛ بلکه همه چیز و همه کس را شامل میشود. هماهنگی اجتماعی به این معنی است که همه زنان، نژادها و جنسیتها، حق برابری دارند؛ همان حقی را که مردان سفیدپوست دارند. با تحقق هماهنگی اجتماعی، جنسیتها حقوق یکسانی را به دست خواهند آورد. از منظر پستمدرنیستها، فمینیستهای غیر پستمدرن، از آن رو که خود را پیشاپیش درگیر مقولهای به نام درست[48] و نادرست[49] یا حق و باطل کردهاند، دیگر قادر به دیدن «تصویر بزرگتر»[50] که همان هماهنگی اجتماعی است، نیستند. این خود دلیل این حقیقت است که چرا فمینیستها نه به درستی از گذشته خود فهم واقعی دارند و نه میتوانند درک درستی از آینده داشته باشند (Hall, 2005: p.14).
حال مسأله این است که چگونه میتوان فمینیستها را به این سمت هدایت کرد که به تصویر بزرگتر (هماهنگی اجتماعی) توجه نمایند. به زعم «هال»[51]، با تأکید بر سه نکته، میتوان این امر را محقق کرد:
اول اینکه اجتماع[52] را به عنوان یک کل فرض کرد که دستیابی به هماهنگی اجتماعی (دستیابی به کل) تنها منوط به با هم بودن افراد جامعه باشد.
دوم اینکه جنس را امری محدود به صفات و خصایص خاص ندانست و به جای پرداختن به مقوله «برابری جنسیتی»[53]، به «حقوق برابر»[54] بین جنسها توجه نمود. چرا که برابری جنسیتی امری غیر قابل بحث و مفروض است و بیشتر باید به تضمین حقوق برابر توجه کرد. برابری جنسیتی (برابری و همترازی جنس زن و مرد) امری مسلم است؛ ولی حقوق برابر برای دو جنس مرد و زن امری «بهدست آوردنی»[55] است که تنها با هماهنگی اجتماعی میتوان به آن دست یافت.
سوم اینکه باید از «ذهن گشوده»[56] برخوردار بود. وقتی هماهنگی اجتماعی یا اجتماع هماهنگ یک تصویر بزرگتر باشد، نمیتوان فقط یک بخش از این تصویر یا قطعات[57] را مورد توجه قرار داد و آنها را کنار هم گذاشت؛ مگر اینکه به تصویر کل یا کل تصویر توجه نمود (ibid: p.20).
2-4) تأثیر فمینیسم بر پست مدرنیسم
به زعم بسیاری از اندیشمندان، فمینیسم قادر است پستمدرنیسم را از بعضی گرایشهای پوچانگارانه و انحرافی دور نگهدارد. چنانکه درک قدرت جریان تبعیض جنسی و تبعیض نژادی یا نژادپرستی نیازمند ترسیم دقیق تبارشناسی[58] این جریانات است و برای انجام یک تحلیل تبارشناسانه دقیق و ارایه تحلیلهایی بر پایه مسایل تاریخی، آن هم به شیوه انتقادی، نیاز به برخی از اشکال «روایتهای کلان»[59] احساس میشود؛ همان چیزی که پستمدرنیستها آن را نفی میکنند. این تبارشناسی حتی به مقوله هویت جنسی که در فمینیسم نیز اهمیت ویژهای دارد، مرتبط میشود. چنانکه «لیوتار»[60] با تمییز بین «روایتهای بزرگ»[61] و «روایتهای زمینهای کوچک یا خرد»[62]، بر این باور است که ریشه هر نوع استعمار و استثمار، سرمایهسالاری است و ذهنیت سلطه را بـه خصوص ذهنیت مردسالارانه را بایـد در همیـن روایـتهای کلان جستجو نمـود[63] (Lyotard, 1989: p.65).
در همین ارتباط کسانی پیدا میشوند که نسبت اصیل بین پستمدرنیسم و فمینیسم را مورد تردید قرار میدهند؛ چرا که به زعم این گروه، پستمدرنیسم بر نفی فراروایتها استوار است؛ در حالیکه فمینیسم در بعضی از سطوح و رویکردهای خود، بر فراروایت مدرنیستی استوار است؛ به همین دلیل، نمیتوان از فمینیسم پستمدرن سخن راند.
با نگاهی دوباره به آرای فلکس روشن میشود که بین نظریههای فمینیستی و فلسفه پستمدرنی قرابتها و تقارنهایی وجود دارد که توجه به آنها لازم است. چنانکه وی میگوید: نظریه فمینیستی به مانند نوعی از فلسفهی پستمدرن، با طرز تفکرهای دیگری از این نوع، در انکار یقین به بنیادها و روشهای مطلوب برای تبیین، تفسیر و تأویل تجربههای انسانی سهیم است. فمینیستهای معاصر در بیان پرسشهای مهم «فرانظریهای»[64]، در مورد ماهیت و جایگاه ممکن خود نظریهپردازی، به دیگر فیلسوفان پستمدرن ملحق میشوند. هیچ اجماع و اتفاق نظری درباره قواعد طبقهبندی و ارزیابی اعتبار وجود ندارد (Flax, 1989: p.39). به نظر فلکس، به جای تلاش برای یافتن یک علم جانشین برای فمینیسم، باید این قرابت بین فمینیسم و پستمدرنیسم را تقویت کرد؛ چرا که با وجود جذابیتهایی که در علم مدرن و روشنگرانه وجود دارد، نظریه فمینیستی به درستی و بهتر از هر چیز دیگری میتواند با پستمدرنیسم پیوند بخورد. به نظر بسیاری دیگر از محققان، فمینیسم از آن جهت با پستمدرنیسم قرابت بهتری مییابد که پستمدرنیسم میتواند به بسیاری از پرسشهای فمینیستی جواب دهد و تنها در قالب رویکرد پستمدرنی به فمینیسم است که میتوان به آن سؤالات پاسخ داد. چنانکه «هاردینگ»[65] به نقل از فلکس میگوید: «وظیفهی شناختشناسی فمینیستی[66] این است که معلوم کند چگونه پدرسالاری[67] در درک ما از دانش و در ساختار عینی دانش، نفوذ کرده است. به طوریکه بدون آگاهی مناسب از جهان اطراف و تاریخ، نمیتوان کردار اجتماعی مناسبتری را ایجاد نمود. بنابراین، شناختشناسی فمینیستی هم از جهتی، یک نظریه فمینیستی است و هم از جهتی ایجاد نظریهای بنیادین در ارتباط با طبیعت آدمی است» (Harding, 1980: p.70). فمینیسم با طرح این سؤال اساسی که چه اشکالی از روابط اجتماعی، روابط طبیعی و جنسی وجود دارند و مبنای این روابط چه چیزهایی هستند و اینکه آیا این روابط امری تعریف شدهاند یا امری قراردادی و ساخته شده، در واقع به دنبال وارد کردن پستمدرنیسم به عرصهی پاسخگویی است.
5) فمینیسم پست مدرن و ناتوانی در تبیین هویت زنانه
فمینیسم پستمدرن در جهات مختلف مورد نقد واقع شده است؛ از جمله اینکه فمینیسم را نباید صرفاً در اومانیسم هضم و جذب نمود؛ در حالیکه فمینیسم پستمدرن در اومانیسم مطلق، جذب و هضم شده است. دوم اینکه بر خلاف ایده فمینیستهای پستمدرن، زنان نمیخواهند همچون مردان باشند؛ بلکه آنها بیشتر میخواهند همچون مردان آزاد باشند تا خودشان را جدای از مردان بسازند؛ نه در تقابل با مردان. سوم اینکه اساساً برای زنان میبایست جوهری و ماهیتی درنظر گرفت؛ در حالی که در پستمدرنیسم و فمینیسم پستمدرن از چنین جوهر و ماهیتی خبری نیست (Flax, 2000: p.465).
عمده جریانات فمینیستی از جمله فمینیسم رادیکال و فمینیسم لیبرال، با صراحت تکنولوژی مدرن را ابزاری برای سرکوب زنان دانستند و آن را نقد کردند. همچنین منتقدین فمینیسم پستمدرن بر این باورند که پستمدرنیسم و فمینیستهای پستمدرن، تاریخ را پاک میکنند و شرایط و واقعیات مهم مادی و تکنولوژیک جوامع معاصر را نادیده میگیرند؛ به همین دلیل بسیاری حتی نسبت به سودمند بودن آموزههای پستمدرنی تردید میکنند؛ چنانکه در میان منتقدین پستمدرنیسم، حتی فمینیستهایی پیدا میشوند که وضعیت پستمدرنی را، امری بیثبات و نامرتب و آشفته میدانند که خود موجبات آشفتگی دیگری را فراهم میکند. از این گروه میتوان
به «فمینیستهای انتقادی»[68] اشاره نمود.[69] آنها پستمدرنیسم را گرگی در لباس گوسفند میدانند که با ظاهری آراسته و شعارهای زیبا، قصد دارد همان ستمی را که مدرنیسم به زنان روا داشته است، احیا کند. چرا که تفاوت چندانی بین انسان پـستمـدرن و انسان عقلانی (عقلمحور) دوران مدرن وجود ندارد (Irigaray, 2000: p.83).
از این نظر، پستمدرنیسم نیز برای فمینیستها یک وضعیت نهایی و مطلوب قلمداد نمیشود؛ چرا که به زعم «لاراین»[70]، پستمدرنیسم خود در معرض خطری اساسیتر قرار دارد و آن ایجاد رژیمهای دیگری از حقیقت است؛ چنانکه هنوز شیوههای تئوریپردازی نوین وجود دارند و در راه هستند و این بدعت در تئوریپردازیها نیز نه قابل پیشبینی است و نه پایانی دارد (Harding, 1980: p.32). چه بسا تئوریهای جدید که در راه هستند و به زودی میآیند، همان چیزی باشند که مدرنیسم مورد تأکید قرار میداد. بنابراین، این نکته دلالت بر برزخی بودن وضعیت مدرنیسم و پستمدرنیسم دارد که در این میان فمینیسم نیز از یک حالت متأثر خواهد شد.
1-5) مدرنیته پست مدرن
فمینیسم به یک معنای دیگر با وجود انکار ارزشهایی که مدرنیسم بر آن استوار است، از جمله ارزشهای روشنگری، میتواند بخشی از مدرنیسم نیز محسوب شود؛ زیرا در مدرنیسم هنجارهای اجتماعی معین و همچنین اصول اخلاقی عامی وجود دارد که میتواند مبنای تعاملات مورد نظر فمینیستها محسوب شود؛ درحالیکه این اصول اخلاقی و هنجارهای اجتماعی معین، از دیدگاه پستمدرنیسم مردود بودهاند. بنابراین، معلوم میشود که مسأله اساسی فمینیستها این نیست که آنها پستمدرنیستی باشند یا مدرنیستی؛ بلکه مسأله این است که چگونه مدرنیسم یا پستمدرنیسم میتواند حلاّل و پاسخگوی مسایل آنان باشد؛ چرا که فمینیستها میخواهند از یک طرف برای زنان هویت و حضانتی را تعریف کنند (زنان را به نحوی تعریف کنند) و آنها را موجوداتی واقعی، اصیل و دارای خصایص مشخص ترسیم نمایند و از طرفی نیز مایلند از تعاریف ثابت، قدیمی و مدرنیستی زنان (به طور کلی تعاریف مرزمحور) فرار کنند و این وضعیت موجب میشود آنان نه قاطعانه و در همه احوال فمینیست مدرنیست باشند و نه فمینیست پستمدرن.
«وایت»[71] سعی میکند به جای تأکید انحصاری روی مدرنیسم یا پستمدرنیسم، به روش میانهای متوسل شود که آن را «مدرنیته پستمدرن»[72] مینامد. به نظر او رویکرد مدرنیته پستمدرن در صورتی که به افراط و تفریط آلوده نشود، میتواند به طور واقعی مسایل زنان را مورد بررسی قرار دهد؛ چرا که مدرنیسم محض و پستمدرنیسم محض هر کدام به تنهایی به جهت تعصب روی برخی اصول و مفاهیم و داشتن گرایش خاص بـه مقـوله زنـان، نمیتواننـد مسـایل واقـعی مربوط بـه هویـت زن را بـررسـی کننـد (Walkerdine, 1998: p.102).
وایت با طرح مدرنیته پستمدرن، به طرح تئوری عدالت در حوزههای سیاسی و اخلاقی پرداخت؛ به نحویکه هم به نظام اخلاقی هایدگر که به «مسئولیت در قبال دیگران»[73] تأکید داشت، توجه نمود و هم به «اخلاق جمعی»[74] و ارتباطی هابرماس پرداخت. با توجه به عناصر و مؤلفههای سخن هایدگر (نظریه پدیدارشناسی) و اصل اخلاق ارتباطی و جمعی هابرماس، وایت نتیجه میگیرد که یک فرد بدون در نظر گرفتن برخی از عناصر فراروایت، قادر به بحث پیرامون عدالت و اخلاق ارتباطی و کنش جمعی نیست. بر این اساس، هر جریان فمینیستی که بخواهد به طور واقعی به مسایل مربوط به زنان بپردازد، لاجرم میبایست به بعضی از روایتهایی توجه کند که فراتر از روایتهای محض بشری هستند (خرده گفتمانهای انسانی) و چه بسا این «گفتمانهای برتر یا متعالی»[75] مورد تأیید پستمدرنیستها یا فمینیستهای پستمدرن نیز قرار نگیرد. توجه به گفتمانها و روایتهایی که فراتر از افق گفتمانهای فردی و کوچک هستند، خود بیان کننده هشداری اساسی برای فمینیستهای پستمدرن است که هیچگاه قاطعانه بر اصول پستمدرنی در تدوین نظریههای فمینیستی تکیه نکنند؛ چرا که پستمدرنیسم با وجود تأکید بر نکاتی چون نفی اقتدارگرایی انسانی، تأکید بر رویکردهای دیالکتیکی در مواجهه با امور، تأکید بر «تفسیر و معنا»[76]، تأکید بر فرهنگ به عنوان یک متن[77]، تأکید بر ساختارزدایی، ردّ «تئوریهای بزرگ»[78]، نسبیگرایی[79] و نفی فراروایتها و فردگرایی (cf., Jameson, 2001: p.39) ، در واقع نمیتواند بدون جانبداری و به طور همه جانبه به مسایل مربوط به زنان و هویت جنسیتی توجه کافی مبذول دارد.
2-5) پاسخ به ادعای ناتوانی فمینیسم پستمدرن
پستمدرنها و به تبع آن فمینیستهای پستمدرن در پاسخ به ادعای ناتوانی پستمدرنیسم در مواجهه واقعی و همه جانبه با مقوله هویت زن و پرداختن به مسایل مربوط به نابرابریها و تبعیضهای مربوط به زنان، با تأکید بر عنصر ساختارزدایی و نفی تفاوت سوژه[80] و ابژه[81] که نوعی تفکیک مدرنیستی تلقی میشده است، خواهان از بین بردن تفاوتهای ساختگی و جعلی، غیر واقعی و تاریخی بین زن و مرد هستند.
1-2-5) ایریگاری
«ایریگاری»[82] همچون بسیاری از ساختارشکنان پستمدرن بر این باور است که در سنت تفکر فلسفی غرب از یک سو تفاوتی بین زن و مرد نیست و از سویی دیگر تفاوت وجود دارد. از آن جهت تفاوت وجود ندارد که هرگاه از سوژه سخن گفته میشود، این سوژه امری خنثی است؛ در حالیکه از نظر وی سوژه، به شدن مردانه است و از جهتی بین زن و مرد تفاوت وجود دارد؛ منتهی نه از جنس تفاوت بین سوژه و سوژه یا بین مرد و مرد؛ بلکه تفاوت بین سوژه و ابژه یا تفاوت بین مرد و غیر مرد. مرد و زن همچنین نماد خرد[83] و نابخردی هستند. این طبقهبندی نمادین، همچون دیگر نمادسازیها، مورد توجه ایریگاری قرار گرفت و به طور کلی انتقاد وی به مارکسیسم نیز، از آن جهت است که معتقد است مارکسیسم با تأکید بر روابط اقتصادی، در واقع سلطه و چیرگی روابط نمادین را دچار ابهام میکند؛ چنانکه این روابط چیرگی و سلطه حتی در روابط جنسی هم مشاهده میشود. به زعم ایریگاری، گفتمان زنانه هیچگاه وجود نداشته است. حتی گفتمان فلسفی که در واقع گفتمان درباره گفتمانهاست و از این جهت دارای فضیلت نیز هست، از ابتدا و از زمان افلاطون به این طرف، امری مردانه بوده و زنان هیچ گفتمانی از خود نداشته و ندارند. بنابراین برای عبور از این وضعیت، باید به دنبال راه حل اساسی بود که آن ایجاد امکانی نو از جنس زبان است (Irigaray, 2000: p.8).
از نظر ایریگاری، زنان نیازمند زبان خاص خود هستند؛ همانطور که مردان زبان خاص خود را دارا هستند. چرا که هویت زنانه از آن جهت در یک جامعه مردسالار انکار میشود که زبان این جامعه مردمحور، زنان را حذف میکند. زنان برای بیان تجربه زنانه خود، نیازمند زبان خاص هستند؛ به نحویکه زن با هویتی که از طریق این زبان خاص به دست میآورد، خود به عنوان یک سوژه به حساب بیاید؛ آن هم متفاوت از سوژه مردانه؛ تا آنجا که نه تنها یک ابژه، بلکه سوژهای نه حتی یکسان با مردان و در واقع سوژهای کاملاً متفاوت به حساب آید (Whitford, 1991: p.42).
چنانکه از نظرات ایریگاری برمیآید، وی نیز تحت تأثیر آموزههای پستمدرنی قرار دارد؛ چرا که پستمدرنیستها نیز با نفی فراروایتها و نفی پیشفرضهای «معرفتشناختی نظاممند»[84]، چنانکه مورد نظر لیوتار نیز بوده است و در واقع با نفی تقسیمبندیهای کلاسیک و مدرن از مقولات مختلف از جمله زن و مرد، به فمینیستها فرصت ابراز وجود دادهاند. پستمدرنها با نفی حقیقتهای کلان که یکی از خصایص آن تعریف هر چیزی از جمله زن و مرد است، در واقع تعاریف تاریخی، عام و مطلق مقولات مختلف اجتماعی، فرهنگی و... را نفی کردهاند و این کمک بزرگی است که پستمدرنیسم به ظهور فمینیسم نموده است. به همین دلیل بسیاری از نظریهپردازان فمینیست، تحت تأثیر آموزههای پستمدرنیستی، به مقـوله هویت زن و مـرد مینگرند
(Gorton, 2004: p.20).
2-2-5) ناتاشا والتر
«ناتاشا والتر»[85] تحت تأثیر نگرشهای پستمدرنی، در اثر خود به نام «فمینیست جدید»[86] بر این باور است که بسیاری از زنان، وقتی خود را یک فمینیست مینامند، نسبت به زمانیکه این برچسب را به خود نمیزنند، درک متفاوتتری از خود پیدا میکنند؛ چون احساس میکنند که این برچسب از آنها یک انسان فعال میسازد. اعم از اینکه متصف به هر صفتی باشند؛ سوسیالیست، همجنسباز یا کسی دیگر؛ درحالیکه یک زن میتواند خود را یک فمینیست بداند، بدون اینکه احساس فوق (یک سوسیالیست یا ...) در وی پدید بیاید. به نظر وی، فمینیست بودن زنان به نحو ضروری به معنی قرار گرفتن آنان در دستهها یا گروههای فمینیستی نیست؛ بلکه آنچه مهم است، دفاع از موقعیت یا هویت اساسی خود است. این همان چیزی است که پستمدرنیستها به آن تأکید دارند؛ چون پستمدرنیستها چندان به تقسیمبندیهای فوق اعتنایی ندارند (Walters, 1996: p.22).
البته به اعتبار نگاهی که فمینیسم پستمدرن به مقولهی هویت زن دارد، میتوان مرزبندیهایی را بین این گرایش از فمینیسم و گرایشهای دیگر فمینیستی به درستی نظارهگر بود. تا جاییکه عدهای فمینیسم پستمدرن را نه یک حرکت در درون دایره فمینیسم، بلکه یک جریان فراتر از فمینیسم میدانند که قصد آن عبور از تمامی تقسیمبندیها، اصول و مانیفست فمینیسم رایج و معقول است. این عده فمینیسم پستمدرن را بر این اساس، یک جریان «آن سوی فمینیسم»[87] میدانند؛ چرا که جریانات فمینیستی اصیل سعی دارند خود را متمایز از دیگر جریانات غیرفمینیستی جلوه دهند؛ ولی فمینیسم پستمدرن، حتی این مرزبندی بین فمینیسم و غیرفمینیسم را به هم میزند. به همین دلیل، فمینیستها به طور کلی در مواجهه با پستمدرنیسم محتاطانه عمل میکنند؛ چرا که پستمدرنیستها از یکسو دیدگاههای روشنفکرانه پیشرفت «خطی»[88] یا نظریه خطی بودن پیشرفت و توسعه که متعلق به عصر روشنفکری و مدرنیته است را برنمیتابند و از سوی دیگر طبقهبندیهای عام و رایج مرد و زن و تفاوتگذاری آنها را قبول ندارند. همچنین پستمدرنیستها نیز در رویآوری به مقولهی فمینیسم محتاطانه عمل میکنند؛ به نحویکه از خطوط اصلی و قرمز اندیشه خود عدول نکنند؛ چرا که در میان فمینیستها، گرایشاتی همچون گرایش فمینیسم رادیکال وجود دارد که نه تنها تفاوت زن و مرد را قبول ندارد (که تا اینجا با پستمدرنیسم نزدیک است) بلکه به برتری زن بر مرد و برتری شأن زن نسبت به مرد تأکید میورزد تا جاییکه ازدواج زن با مرد را به دلیل عدم لیاقت و برابری شأن مرد نسبت به زن برنمیتابد که البته خود این جریان افراطی سرانجام زمینههای ظهـور جریانات همجنسگرا را در غرب فراهم ساخت (Carter, 1997: p.92).
6) تقابل فمینیسم و پستمدرنیسم
با عنایت به نکات مذکور، میتوان نقاط تلاقی و تباین خاصی را بین پستمدرنیسم و فمینیسم پیدا کرد؛ چنانکه بسیاری به انطباق فمینیسم با پستمدرنیسم معتقدند و بسیاری نیز به تعدیل پستمدرنیسم به نفع فمینیسم قایلند. صرفنظر از اینکه کدام یک باید با دیگری متناسب و منطبق شود، این حقیقت غیر قابل انکار است که در بعضی نقاط بین پستمدرنیسم و فمینیسم تباین و اختلافاتی وجود دارد که این اختلافات بنیادی و اساسی نیز هست.
«گرگن»[89] معتقد است، در حالیکه پستمدرنیسم سعی دارد با نفی فراروایتها
و هر گونه بنیاد، ما را به سمت خیر و سعادت رهنمون شود، فمینیستهای سنتی ما را با دعوت به بنیادها و واقعیات زندگی (واقعیاتی که نقش بنیادها و مبانی را ایفا میکنند)، به سـمت سـعادت و خیـر رهنمون میشـوند. ایـن تفاوت نشـان میدهد که
به هر حال پستمدرنیسم چندان نتوانسته است پیوند وثیقی با فمینیسم پیدا کند (Gergen, 1990: p.104).
«گیلیگان»[90] نیز در حمایت از تفاوت و اختلاف بین پستمدرنیسم و فمینیسم میگوید که واقعیات پیچیدهای در اطراف ما وجود دارند که غیر قابل انکارند و همین واقعیات غیر قابل انکار نقشهایی را برای من و شما و همه دیگر آدمها تعریف میکنند. این نقش همان چیزی است که پستمدرنیستها آن را تحت عنوان مبانی و فراروایت انکار میکنند (Giligan, 1989: p.19).
همچنین شوآرتز میگوید: مسألهای که به نظر من بین فمینیسم و پستمدرنیسم وجود دارد، این است که چگونه میتوان بین «فعالیت فمینیستی»[91] و «ساختارزدایی پستمدرنیسم»[92] پل ارتباطی برقرار کرد. فمینیستهای فعال چه بخواهند و چه نخواهند، ابتدا به ساختارشکنی اصطلاحات و کلمات مرتبط با حوزه فعالیت خود میپردازند؛ از جمله اصطلاحاتی چون زنان[93] و مظلومیت یا مظلوم واقع شدن[94] که این خود دلالت بر تأثیر آموزههای پستمدرنی بر عملکرد فمینیستها دارد؛ چرا که پستمدرنیسم در واقع با تئوریپردازی مربوط به مقوله هویت، جنسیت و نگاه ساختارشکنانه به اصطلاحات مورد نظر، به طور عملی زمینه رشد فمینیسم را فراهم میکند. منتهی تقابل احتمالی بین فمینیسم و پستمدرنیسم را میتوان در این نقطه دانست که فمینیستها (عمده گرایشات فمینیستی) اساس و بنیاد تئوریپردازیها و فعالیتهای خود را بر طبقهبندیهای مفروض، سنتی و پذیرفتهشدهای قرار میدهند که پستمدرنیستها بهطور دقیق با آن بنیادها و اساس مفروض مخالفند و به ساختارزدایی آن میپردازند. به گمان پستمدرنیستها اصطلاحاتی چون مظلوم[95] و ظالم[96]، کلمات ساختهشدهای هستند که به جای آنکه به آزادی زنان کمک کنند، آزادی آنها را محدود سازند. گاهی خود متن موجب نابرابریهاست و باید ساختارزدایی یا حتی متنزدایی شود؛ تا جاییکه اصطلاحات مورد نظر جریان مظلومیت و ظلم بر زنان را تشدید میکند. از منظر پستمدرنیستها، فمینیستها باید از متن و اصطلاحات فراتر روند تا جاییکه به گمان بسیاری از پستمدرنیستها، فمینیستها مسئول ادامه وضعیت ظالمانه کنونی زنان هستند. تقابل فمینیسم پستمدرنیسم از آنجایی ناشی میشود که فمینیستها به طبیعت و ویژگیهای ثابت طبیعی در آدمی میاندیشند و همان ویژگیها را مبنای فعالیتهای فمینیستی خود قرار میدهند؛ در حالیکه به زعم پستمدرنیستها، در آدمی یک طبیعتی که کل و جامع باشد و مبنای محاسبات و ملاحظات ما قرار گیرد، وجود ندارد (Schwartz, 2004: p.92) ؛ بلکه آنچه در واقع وجود دارد، تنها در ذهن یا سرِ[97] ما وجود دارد.
در ارتباط با اختلاف بین فمینیسم و پستمدرنیسم افرادی چون فراسر و «نیکلسون»[98] نیز مطالبی را مطرح کردهاند؛ از جمله اینکه فمینیستها از نظریات سیاسی به سمت دیدگاههای فلسفی حرکت میکنند و سعی دارند تحت تأثیر آموزههای سیاسی مربوط به مقوله هویت، زن و... به دیدگاههایی فلسفی در ارتباط با مقوله هویت و زن دست یابند (حرکت از سیاست به فلسفه)؛ در حالیکه پستمدرنیستها سعی میکنند از دیدگاههای فلسفی به سیاست نزدیک شوند (حرکت از فلسفه به سیاست). به همین دلیل، گاه اختلافات جدی بین فمینیسم و پستمدرنیسم بر سر معنی هویت، کارکرد هویت و دیگر واژگان بـه وجود میآیـد (Nicholson, 2000: p.120).
با این وجود در برخورد با جریان فمینیسم پستمدرن، این حقیقت روشن میشود که همیشه بین پستمدرنیسم و فمینیسم تباین و اختلاف وجود ندارد؛ بلکه در بعضی موارد هماهنگی، سازگاری و اشتراک نیز وجود دارد که در قالب جریان فمینیسم پستمدرن یا پستمدرنیستهای فمینیست خود را نشان میدهد. از منظر فمینیستهای پستمدرن، واقعاً یک فرمول خاص برای فمینیست خوب بودن وجود ندارد. برای فمینیست بودن کافی است به مقوله هویت و زن به گونهای غیر مدرنیستی نگریسته شود و البته این غیر مدرنیستی نگریستن را نمیتوان در یک نحله یا گرایش خاص فمینیستی خلاصه کرد؛ چنانکه فمینیستها را میتوان به گرایشات مختلف تقسیم کرد؛ البته به نحوی که اختلاف دیدگاههایی را نیز در آنها میتوان یافت؛ به عنوان مثال، «فمینیست اگزیستانسیالیست»[99] بر این باور است که زنان باید سعی نمایند تا به سوژه تبدیل شوند و آزادی را به شیوه خاص و منحصر به فرد خود دامن بزنند؛ اما فمینیستهای پستمدرن معتقدند که اینگونه دامن زدن به شیوههای منحصر به فرد یا منحصر به فرد دانستن زنان، یعنی دامن زدن به این نظریه که زنان به مثابهی موجوداتی غیر و دیگری[100] با مردان متمایز هستند، این تمایز خود به محرومیت زنان منجر میشود. به نظر میرسد، اگر چه فمینیسم اگزیستانسیال و فمینیسم پستمدرن با هم در یک چیز مشترکند و آن داشتن نگاه غیر مدرنیستی به مقوله هویت و زن است، ولی اختلاف آنها نیز در نوع نگاه به هویت زن، امری مشهود و آشکار میباشد.
بنابراین، در بررسی دیدگاههای موجود در ارتباط با مقوله فمینیسم و پستمدرنیسم میتوان به این نکته دست یافت که اگرچه اختلافاتی بین فمینیسم و پستمدرنیسم در بعضی موارد وجود دارد، اما ارتباط فیمابین به نحوی مستحکم است که باعث ظهور جریان فمینیسم پستمدرن شده است. به زعم گرگن اندیشههای فمینیستی از جمله فمینیسم پستمدرن سعی در نوسازی خود دارند و این نوسازی تا جایی است که ممکن است خود به پیدایش رویکردها و جهتگیریهای خاص و نوین در عرصه فوق منجر شود. چنانکه تفکر فمینیستی به طور عام بـه زودی ممکن است دوباره جهتگیری زیستشناختی[101] به خود بگیرد تا بهتر بتواند تمایز بین زن و مرد را تبیین و روشن نماید.
با تقویت رویکرد زیستشناختی در جریان فمینیسم، طبیعت[102] دوباره جای پرورش و تربیت را میگیرد و بر آن تقدم زمانی خواهد داشت؛ به این معنی که طبیعت آدمی مقدم بر ملاحظات پرورشی و تربیتی لحاظ میشود و حفاظت از طبیعت دشوارتر از پرورش آن خواهد بود. در این صورت است که میتوان توان واقعی زنان را از دست سوءتفاهمها و سوءبرداشتها نجات داد و به فهم واقعی آنها دست یافت. با این چرخش به سمت تقدم طبیعت بر ملاحظات پیرامونی، از بسیاری مفروضات راجع به زنان که در همه فرهنگها رواج داشته و دارد، میتوان رهایی یافت و به واقعیات نزدیکتر شد. به زعم گرگن این چرخش ممکن است حتی دامن فمینیسم پستمدرن را نیز بگیرد که به چیزی فراتر از خصایص طبیعی یعنی به گفتمان، فرهنگ و قدرت معتقد است (Gergen, 1991: p.12).
بنابراین ـ چنانکه اشاره شد ـ فمینیسم همچون بسیاری دیگر از جریانات فکری- اجتماعی سیر تحول و تطور خاص خود را دارا بوده و هست؛ چنانکه این روند میتواند مستمر و پایدار نیز باشد؛ به این معنا که آینده ممکن است با حرکتها و اشکال نوینتری از فمینیسم روبرو شود که این اشکال نوین میتوانند یا جنبه نقادی رویکردهای پیشین فمینیستی را دارا باشند یا در عرض آن ادامه یابند یا دنباله رویکردهای پیشین تلقی شوند. فمینیسم پستمدرن نیز از این قاعده مستثنی نیست؛ چنانکه به زعم گرگن و بسیاری دیگر از نظریهپردازان عرصه فمینیسم، حتی ممکن است فمینیسم پستمدرن نیز به دلیل ناتوانی در پاسخگویی به نیازها و مسایل مطرح در این زمینه دچار چرخش شود و از مواضع خود عدول کند.
در هر حال، فمینیسم به دلیل ابتنا بر تجربهگرایی دچار آزمون و خطا میشود و به سبب اتکا به اجماع عقول بر حسب زمان و مکانهای متفاوت، تغییر نظر در آموزههای آن یافت میشود؛ چنان که گاه یک رویکرد، ظلم به زنان و همان رویکرد در نگاهی دیگر متناسب با روحیات و مقتضیات زنان شناخته میشود. در هر صورت توجه به کیفیت رابطه فمینیسم و پستمدرنیسم و نیز حدود و ثغور این نسبت میتواند دلالتهای فراوانی را برای برنامهریزان و تصمیمگیران حوزه زنان (اعم از تعلیم و تربیت زنان و مشارکت زنان در عرصههای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی) به دنبال داشته باشد. قابل تذکر است که داشتن نگاه نقادانه به رویکرد فمینیسم پستمدرن، با توجه به تأکید پستمدرنیستها بر نفی فراروایتها، نفی معرفتشناسی پیشینی و رئالستیک و نفی منابع و مبانی معرفتی و متافیزیکی، میتواند راهگشای حل بسیاری از معضلاتی باشد که در جوامع مختلف، از جمله جوامع اسلامی پیش روی زنان قرار دارد که صرفاً رهایی زن را در دنیای فمینیسم جستجو میکند.
فهرست منابع:
× آندره، میشل: «جنبش اجتماعی زنان»، هما زنجانی زاده، ونیکا، مشهد، 1372.
× قهرمانی، مهوش: «جامعه مدنی و خانواده»، فرهنگ توسعه، 1376.
× مشیرزاده، حمیرا: «جنبش زنان در غرب و تأثیر آن بر محیطهای دانشگاهی»، پرتو، 1379.
× مکنزی، یان: «مقدمهای بر ایدئولوژیهای سیاسی»، قائد، مرکز، تهران، 1378.
× منصور نژاد، محمد: «مسأله زن، اسلام و فمینیسم»، برگ زیتون، تهران، 1381.
× میل، جان استوارت: «کنیزک کردن زنان»، خسرو ریگی، بانو، تهران، 1377.
× ولفورد، ویک: «فمینیسم»، بولتن مرجع؛ مقاله فمینیسم، سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، 1380.
Alcoff, L (1995). “Cultural Feminism Versus Post Structuralism”, West View Press. Inc. London
Bordo, S. (2001): “Unbearale Weight: Feminism, Western Culture and The Body”, University of California Press
Butler, T (1998). “Gender Truble, Feminism and The Subversion of Identity”, London. Routledge
Carter, A. (1997). “The Passion of New Eve”, London
Elam, D. (1995). “Disciplining women”, University of Wales, Montreal. Canada
Flax, J. (1986). “Gender as a Social Problem: in and for Feminist Theory”, Journal of the German Association for American Studies. New York
Flax, J. (1989). “Political Philosophy and the Patriarchal Unconscious: Feminist Perspective”, London
Flax, J. (2000). “Thinking Fragments: psychoanalysis, feminism and Postmodernism in the Contemporary West”, Berkley. University of CA Press. New York
Foucault, M. (1993). “Power and Knowledge”, London
Gergen, M. (1990). “From mod Masculinity to Post Macho”, a Feminist re-play. New York
Gergen, M. (1991). “Life Stories: Pieces of a Dream”, New Haven. Yale university Press
Giligan, C. (1989). “In a Different Voice. Psychological and Women’s Evelopment”, Cambridge university Press
Gorton, K. (2004). “A New Time of Feminism. Then and Now”, London. Routledge
Hall, S. (2005). “A Postmodern View of Feminism”, London
Harding, S. (1980). “The Norm of Social Inquiry and Masculinity Experience: Philosophy of Science Association”, Vol.2
Irigaray, L. (2000). “To be Two”, Trans.M.Rhodes. London. An Thlon Press
Jaggar, A. (1998): “Gender, Body, Knowledge: Feminist Reconstractions of Being and Inowing”, Rutgers University Press, New York
Jameson, F. (2001). “Post Modernism, or The Cultural logic of late Capitalism”, London
Jones, A. (1996). “Feminism Reclaimed”, NewYork
Loytard, J. (1989). “The Post Modern Condition”, University of Minnesota Press
Marks, E. (1981). “New French Feminism: an Anathology Brighton”, Harvester Press
Nicholson, R. (2000): “Feminism and Post Modernism”, London
Rathenberg, K. (1998): “Feminism, Law and Bioethics”, Ethical Journal. Kennedy Institute. No.6, V.I, NewYork
Schwartz, N. (2004): “Post Modernism. Feminism and Identity”, New York
Walkerdine, V. (1998): “Post Structuralist Theory and Everyday Social Psychology”, Open University Press
Walters, N. (1996): “New Feminist”, London
Weedon, Chris. (1989): “Feminist Practice and Post Structuralist Theory”, Oxford, Basil Black well
Whitford, M. (1991). “Luce Irigaray: Philosophy in the Feminine”, London
پی نوشتها
* - دانشآموخته دکترای فلسفه تعلیم و تربیت، استادیار و عضو هیأت علمی دانشگاه تربیت مدرس
[1] - feminism
[2] - postmodern feminism
[3] - National organization of women
[4] - descriptive
[5] - realistic
[6] - normative
[7] - Jeams
[8] - radical feminism
[9] - liberal feminism
[10] - social feminism
[11] - Marxism feminism
[12] - meta-narratives
[13] - sexuality
[14] - women identity
[15] - essence
[16] - Halberstam
[17] - Flax
[18] - deconstructive
[19] - self
[20] - biological essentialism
[21] - discourse
[22] - given
[23] - made
[24] - totalitarianism
[25] - Weedon
[26] - post structuralism
[27] - Fraser
[28] - foundamental epistemology
[29] - objectivity
[30] - Curt
[31] - deconstruction
[32] - Schwarts
[33] - consciousness
[34] -fixed
[35] - Butler
[36] - sex
[37] - gender
[38] - female
[39] - natural fact
[40] -cultural performance
[41] - Foucault
[42] - identity
[43] - liberation
[44] - discipline
[45] - nurturing
[46] - caring
[47] - social harmony
[48] - right
[49] - wrong
[50] - bigger picture
[51] - Hall
[52] - society
[53] - gender equality
[54] - equal rights
[55] - obtained
[56] - open-minded
[57] - puzzle
[58] - genealogic
[59] - metanarratives
[60] - Lyotard
[61] - big narratives
[62] - contextual small narratives
[63] - مقصود لیوتار از روایتهای بزرگ، آن دسته از تصورات، اندیشهها، مفروضات و گفتمانهایی است که در موضعی فراتر و بهتر قرار میگیرند و نقش هدایتگری و سلطهآمیز را ایفا میکنند؛ به نحوی که همه دیگر سخنان از جملهی این روایتهای بزرگ محسوب میشوند. در مقابل روایتهای بزرگ، روایتهای زمینهای کوچک و خرد نیز وجود دارند که نقش کلی و سلطهگرانه را دارا نیستند؛ بلکه تحت تأثیر مقتضیات و شرایط موجود که به طور عمده متحول و متغیر نیز هستند، شکل میگیرند. این نوع روایتها تا حدودی مورد تأیید لیوتار میباشند.
[64] - meta-theoric
[65] - Harding
[66] - feminist epistemology
[67] - paternalism
[68] -critical feminist
[69] - فمینیسم انتقادی، از جمله گرایشاتی است که نه تنها به نقد مبانی مدرنیستی تحلیل وضعیت زنان میپردازد؛ بلکه ضمن بیان بعضی انتقادات به نظریههای پستمدرنی مربوط به مسایل زنان، مبنی بر این که پستمدرنیستها نیز اندکی محافظهکارند، به بررسی تفاوتهای موجود بین مردان و زنان و نیز تفاوتهای بین زنان میپردازد.
[70] - Larrain
[71] - Stephen White
[72] - post-modern modernity
[73] - responsibility to otherness
[74] - communicative ethics
[75] - master discourses
[76] - interpretation and meaning
[77] - text
[78] - grand theory
[79] - relativism
[80] - subject
[81] - object
[82] - Irigaray
[83] - reason
[84] - systematic epistemology
[85] - Walters
[86] - new feminist
[87] - post feminism
[88] - liner
[89] - Gergen
[90] - Giligan
[91] - feminist activity
[92] - postmodernism’s deconstruction
[93] - women
[94] - oppression
[95] - oppressed
[96] - oppressor
[97] - head
[98] - Nicholson
[99] - existentialist feminist
[100] - other
[101] - psychological
[102] - nature
مقدمه
جنبشهای دفاع از حقوق زنان چه در جهان غرب و چه در کشورهای اسلامی، در بدو تولد خود در اعتراض به برخی نابرابریهای اجتماعی شکل گرفتند، اما با گذشت زمان به جریانی فرهنگی تبدیل شدند که براساس انگارههای مشخص اعتقادی به تحلیل نابرابری زنان و آرمانهای زنانه پرداخته و راهبردهای خاصی را مطرح میکردند. واژه فرانسوی «فمینیسم» امروزه به «دفاع از حقوق زنان بر اساس آرمان برابریطلبی» اطلاق میشود. گرایشهای مختلف فمینیستی هم در تحلیل علل فروتری زنان و هم در راهبردها، اختلافات کم و بیش مهمی با یکدیگر دارند. «فمینیسم اسلامی» اصطلاحی است که در چند سال اخیر به ادبیات دفاع از حقوق زنان راه یافته و در برخی کشورهای اسلامی نگاه قشری از زنان را به خود معطوف داشته است. اغلب چنین گفته میشود که فمینیستهای اسلامی گروهی از زنان مسلماناند که دفاع از حقوق زنان را با توجه به آموزههای اسلامی پی میگیرند. چنین معنایی تا چه حد با واقعیت مقرون است؟
اصولاً فمینیسم اسلامی چیست؟ آیا پدیدهای نوظهور و مختص به کشور ماست یا آنکه سابقهای مدید دارد و در تمام کشورهای اسلامی پیگیری میشود؟ آنها چه آرمانی را پی میگیرند و چه راهکارهایی پیشنهاد میکنند؟ وجه افتراق و تشابه این گروه با گروههای دیگر فمینیستی چیست و بالاخره فمینیسم اسلامی با چه چالشهایی روبهرو است؟در این مقاله اشارهوار به پرسشهای فوق در سه بخش سابقه تاریخی، دیدگاهها و چالشها پاسخ خواهیم داد. الف) سابقه تاریخی نهضت برابریطلبی زنان به صورت منسجم و نام و نشاندار سابقهای بیش از 150 ساله دارد، اما از اواخر قرن نوزدهم بود که اندیشههای زنگرایانه غربی در قالب آثار مکتوب، توسط نویسندگان مسلمان آشنا به غرب، به کشورهای اسلامی راه یافت. شاید کشور مصر از اولین کشورهای اسلامی باشد که اندیشههای فمینیستی به آن راه یافته است. مهمترین آثار زنپژوهی این دوران تحریر المرأة و المرأة الجدیدة بود که در واپسین روزهای قرن نوزدهم و طلیعه قرن بیستم توسط قاسم امین نویسنده مصری منتشر گردید. این نویسنده به ویژه در کتاب دوم سعی کرده است که بر اساس دیدگاه تجددگرایانه به تفسیر و تأویل آموزههای دینی بپردازد. امروزه نیز فمینیستهای زیادی در کشورهای اسلامی بخش مهمی از تلاش خود را صرف مبارزه درون دینی برای حاکمیت نگاه زنگرایانه میکنند که معروفترین آنها فاطمه مرنیسی (مراکش) رفعت حسن (پاکستان)، عزیزه الحبری (لبنان)، فاطمه احمد ابراهیم (سودان) و نوال السعداوی (مصر)اند. نیره توحیدی از فمینیستهای خارج کشور معتقد است که آنان از موضعی دینباورانه و یا به مثابه یک تصمیم سیاسی و تاکتیکی درصدد بازخوانی و بازنگری در متون مقدس برآمدهاند.
در ایران اندیشه دفاع از حقوق زنان تقریباً همزمان با مشروطه و آشنایی فرهیختگان ایران با جهان غرب مطرح شد. در ابتدا نویسندگان مقالات و اشعار، ضرورت تحصیلات و بهداشت زنان را به عنوان اولویت اول و حقوق زنان را دررتبه بعد مطرح میکردند. در ضمن مقالات این دوره میتوان به نوشتههایی از زنان مسلمان و برخی زنان متمایل به بهائیت دست یافت که با بینشی تجددگرایانه به تفسیری جدید از آیات قرآن به ویژه در بحث تعدد زوجات پرداختهاند. هرچند عملیات تفسیر و تأویل متون دینی بر اساس دیدگاههای زنگرایانه سابقهای در حدود یک قرن دارد اما پدیدهای به نام فمینیسم اسلامی که خود را دارای مبانی تئوریک خاصی میداند و بر اساس یک جهانبینی تعریفشده به تحلیل دین و آموزههای آن میپردازد، دارای سابقهای در حدود دو دهه است. برای شناسایی فمینیستهای اسلامی نیازمند دو تقسیمبندی هستیم. تقسیمبندی اول نمایانگر ترکیب سیاسی فمینیستهای اسلامی و تقسیمبندی دوم نشانگر چارچوب اندیشهای آنان است:
1. پس از انقلاب اسلامی گروهی از ایرانیان مخالف انقلاب، به کشورهای دیگر مهاجرت کردند. برخی از این مهاجران، از طرفداران سلطنت و برخی دیگر از مخالفان حکومت دینی بودند. در اوایل دهه شصت تعداد دیگری از گروههای چپ و مارکسیست هم به آنان پیوستند. در ابتدا مقابله سیاسی با انقلاب، سهم عمدهای از فعالیت آنان را تشکیل میداد اما رفتهرفته به تبع تحلیلگران جهان غرب، به این بینش رسیدند که مقابله با انقلاب در کوتاهمدت و از روشهای سیاسی ممکن نیست و باید راهکارهای فرهنگی، میانمدت و درازمدت را برگزینند. محور دفاع از حقوق زنان از چند جهت حائز اهمیت بود. از یک سو بسیاری از زنان در خارج از کشور که سابقه ناکامی در گروههای سیاسی چپ را تجربه کرده بودند، حوزه مطالعات زنان را جذابتر و مؤثرتر تشخیص میدادند. از سوی دیگر، جهان غرب به این نرسیده بود که یکی از مهمترین محورهای مقابله با بنیادگرایی اسلامی متزلزلکردن نظام خانواده و طرح الگویی جدید از روابط زن و مرد است.
خانواده مهمترین پایگاه حفظ ارزشها و محکمترین سنگر در مقابل فرهنگ نظام سرمایهداری است. اصولاً نظام سرمایهداری نظامی است که ارزشهای ثابت را بر نمیتابد و به همین دلیل خانواده سنتی را تحمل نمیکند. بنابراین در دو دهه اخیر گروهی از زنان ایرانی، به ویژه کسانی که سابقه فعالیتهای سیاسی داشتند، به رشته مطالعات زنان روی آوردند. گروهی از آنان به این نتیجه رسیدند که در بافت مذهبی جامعه ایران تنها در پوشش دفاع از دین میتوان به طرح نظریات جدید پرداخت و به جای حربه زنگزده دینستیزی باید به قرائتهای جدید از دین دل خوش داشت. بنابراین در میان فمینیستهای ایرانی خارج از کشور دو گروه را میتوان یافت که با وجود سابقه سیاسی مشترک، به طرح دیدگاههایی متفاوت از فمینیسم پرداختهاند. هایده مغیثی، روحی شفیعی و رفعت دانش در طیف فمینیستهای غیرمذهبی جای دارند و نیره توحیدی، هاله افشار و افسانه نجمآبادی معتقد به امکان برقراری سازش میان اسلام و فمینیسماند. گروهی دیگر از فمینیستهای اسلامی را نیروهای داخل کشور تشکیل میدهند. گرچه در میان این گروه میتوان افرادی را با سابقه حمایت از رژیم پهلوی یا مخالفت سیاسی با نظام جدید دید اما بیشتر طرفداران فمینیسم اسلامی در داخل کشور را زنان یا مردانی تشکیل میدهند که مخالفت با رژیم گذشته و حمایت از نظام جدید را تجربه کرده و در طیف زنان متدین و مذهبی جای میگیرند. برخی از آنها هنوز هم جزء طرفداران و حتی مسئولان میانی نظاماند امّا حاکمیت را به دلیل توجه ناکافی به نوگرایی، ناکارآمد میدانند.
2. در دهههای اخیر اندیشمندان با یک پرسش مهم مواجه شدند و آن نسبت میان دین و تجدد بود. در نگاه اول دین بیانگر ارزشهای ثابت و سنتهایی است که با تجدد و نو به نو شدن در تمامی عرصهها، سازگاری چندانی ندارد. پس باید میان دین و تجدد، یک گزینه را برگزید یا یکی را بر اساس دیگری تحلیل و تفسیر کرد. در پاسخ به پرسش نسبت میان دین و تجدد، سه گروه از یکدیگر متمایز شدند:
تیجهگروه اول سنتگرایان بودند. سنتگرایان با انکار فرهنگ و تمدن جدید در تمامی عرصها تنها راه اصلاح را بازگشت به شکل گذشته حیات بشری میدانند و هر جریان جدیدی را نفی میکنند. آنان بر این باورند که پیچیدگی تمدن بشری خود از خطاهای بزرگ بشر است و تنها راه نجات انسان یعنی بازگشت به جامعه ساده گذشته، از قدرت اختیار انسانها خارج است و تنها یک ابرمرد میتواند انسان را به گذشته خود باز گرداند. گروه دوم اندیشمندان اسلامگرا بودند. ویژگی اسلامگرایان آن است که اسلام را به عنوان منبع و معیار صحت تحلیل خود پذیرفته و بر این اساس به تحلیل تمدن جدید پرداختهاند. در میان اسلامگرایان دو طیف سنتاندیش و روشناندیش از یکدیگر متمایز میشوند که البته نباید سنتاندیشی اسلامگرایان را با سنتگرایی گروه نخست یکی دانست. اسلامگرایان سنتی اسلام را مبنای تحلیل خود قرار دادهاند و تمدن جدید را در تمام مظاهر آن نفی نکردهاند بلکه معتقدند با حفظ احکام ثابت شرع میتوان با تمدن جدید تعامل نمود؛ اما در نحوه تعامل خود با فرهنگ جدید تا حدودی از اسلامگرایان روشنبین متمایز شدهاند.
روشنبینی اسلامی معتقد است که بر اساس مبانی دینی میتوان با تحولات جدید رابطه برقرار نمود و دین ابزار لازم را ب پویایی را در اختیار دارد اما هیچگاه پویایی دینی را به معنای مبنا و معیار قرار دادن تحولات جدید و تجدد نمیدانند. اشکالاتی که روشنبینان در مکانیزم پیشنهادی سنتگرایان برای تعامل میان دین و پدیدههای نوین ارائه کردهاند، سبب تمایز این دو طیف از یکدیگر شده است. آنان کوشیدهاند تا به معادلهای دست یابند که بر اساس آن بتوان به یک مدل برنامهریزی دینی دست یافت. به عبارت دیگر، برخلاف گروه اول که به طور موردی و جزئی میان پدیدههای جدید و احکام شرعی موازنه ایجاد میکنند و بیان احکام را وظیفه شرع و موضوعشناسی را حوزهای عرفی و یا کارشناسی اما غیرجهتدار میدانند، میکوشند تا به معادله الگوی مدیریت دینی و تأسیس نظام و تمدنی بر اساس اسلام دست یابند. به عبارت سوم، با نگاه نظاموار به دین در پی دستیابی به یک الگوی هدایت اجتماعی دینمحورند که اجزای تمدن جدید را در خود تحلیل کند؛ هرچند در این راه افت و خیزهای بسیاری داشتهاند. گروه سوم را نوگرایان تشکیل میدهند. نوگرایی میکوشد تا با مبنا و معیار قرار دادن فرهنگ جدید غرب، دین را مورد تحلیل قرار دهد. نوگرایان نیز خود به دو طیف مهم تقسیم شدهاند. طیف اول نوگرایان سکولارند که دین را منحصر به حوزه حیات فردی بشر میدانند و معتقدند که نهاد دین از نهاد اجتماع جداست و ادیان تنها برای اصلاح آخرت مردم آمدهاند و انسانها خود به مصالح اجتماعی خود دست مییابند.
بر اساس این تفسیر، احکام اجتماعی اسلام نمایانگر اجتماعی بودن دین نیست بلکه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به دلیل آنکه علاوه بر منصب نبوت از منصب حکومت اجتماعی هم برخوردار بود به صدور احکام اجتماعی پرداخته است. پس احکام اجتماعی در زمان پیامبر از زمره قوانین بشر ساخته است. طیف دوم از نوگرایان را نوگرایان دینی مینامیم. آنان به جدایی حوزه دین و اجتماع تصریح نمیکنند اما معتقدند که دین قرائتپذیر است و قرائتی از دین ارائه میدهند که با فرهنگ و تمدن جدید همگرایی داشته باشد. آنان مفاهیمی چون عدالت و تساوی را از اهداف کلی دین میدانند که احکام شرعی برای دستیابی به آن وضع شدهاند اما در همین موارد هم تفسیری از این مفاهیم ارائه میدهند که برگرفته از فرهنگ جدید غرب است. مجلههای زنان و فرزانه بیشتر دیدگاههای این طیف را مطرح کردهاند.
آنان در برخورد با احکام اسلامی معتقدند که احکام اسلامی عنوان شده در کتاب و سنت در شرایطی جعل شده است که تأمینکننده اهداف ذکرشده یعنی عدالت و تساوی باشد و یا دستکم جامعه را به سمت تساوی و عدالت هدایت نماید. پس در جامعه کنونی که عرف عقلا برخی از این احکام را در راستای تحقق عدالت و تساوی نمیدانند، این احکام، دینی و قابل التزام نیست و باید تفسیری نو از احکام ارائه کرد. در این دیدگاه دین نیامده است تا در امور اجتماعی بشر، نظام ارائه کند بلکه گاه تابلوهای راهنما نصب کرده است و همین تابلوهای راهنما بر اساس عقل جمعی در هر زمان قابل تفسیر است. فمینیسم اسلامی از میان این دو طیف سر بر آورد.
گروهی از فمینیستهای اسلامی که جمعی از ایرانیان خارج کشور و گروهی از زنان داخلی را تشکیل میدهند معتقد به جدایی حوزه دین از سیاستاند و گروهی دیگر که بعضاً دارای سابقه انقلابی و در زندگی فردی خود متدیناند، بر اساس گرایشهای نواندیشانه دینی به دفاع از زنان پرداختهاند.
برخی تحلیلگران به گروه سومی هم اشاره کردهاند. این گروه را طیفی از زنان متدین و انقلابی، روشنفکر، دانشگاهیان و حتی عناصری از حوزههای علمیه تشکیل میدهند که بیشتر آنها در حوزه عمل و اجرا با مسائل زنان آشنا شدهاند و کمتر از پایگاه تئوریک به تحلیل پرداختهاند. بسیاری از آنان خود را فمینیست نمیدانند و از اینکه در شمار فمینیستها قرار گیرند، واهمه دارند.
آنان دلسوزانه معتقدند که باید برای تضمین و ادامه نقش رهبری اسلام آن را با پیشرفتهای زمانه هماهنگ ساخت. در مورد آنان تنها از تحلیلهای موردیشان پیرامون مسائلی از جمله سن ازدواج، اشتغال، سرپرستی، حضانت، حضور اجتماعی و موارد دیگر میتوان قضاوت کرد. آنان گرچه در موضع نظر بر تفاوتهای زن و مرد پای میفشارند اما نگاه آنان به تکتک مسائل نشان از گرایش به نظریه تشابه زن و مرد دارد؛ به عنوان مثال، زنان متدین این طیف که خود را مقید به چارچوب شرع و تکلیفگرا میدانند، در بسیاری از مسائل به دنبال حکم فقهی فقیهی میروند که با دیدگاه تشابه سازگارتر باشد.
در آموزش کودکان و نوجوانان به دنبال اصلاح نگرشهای جنسیتی بر اساس استانداردهای شناخته شده بینالمللی بر اساس نگاه تشابهمحورند و اصلاحات حقوقی را بیشتر با همین نگاه پی میگیرند و کنوانسیون محو کلیه اشکال تبعیض علیه زنان را که از مهمترین دستاوردهای فمینیستی قرن بیستم به شمار میرود، در کلیت خود سندی مترقیانه میدانند که تنها در موارد جزئی نیازمند اصلاح است. این گروه گرچه اعتقاد راسخی به اسلام اجتماعی به معنای حضور دین در صحنه هدایت اجتماعی بشر دارند اما این اعتقاد، از مرحله ذهنیت، به یک برنامه راهبردی تبدیل نشده است و به همین دلیل در حوزه اندیشه و عمل به یک تعارض مبتلا هستند. از آنجا که این گروه پشتوانههای تئوریک خود را بیان نکرده و از پایگاه نظری مشخصی به تحلیل مسائل زنان نپرداختهاند، آنان را در زمره فمینیستهای اسلامی مورد بحث قرار نمیدهیم.
ب) دیدگاهها فمینیسم اسلامی به عنوان یک گرایش خاص، در معرفی خود باید برداشت خود از فمینیسم و دین را به منظور معرفی بهتر پایگاه اندیشهای، و وجه تشابه و افتراق خود را با فمینیسم غربی برای معرفی خود به عنوان یک گرایش متمایز مطرح و راهبردهای خود را ارائه نماید:
1. برداشت از «فمینیسم» فمینیستهای اسلامی بر این نکته اصرار میورزند که فمینیسم یک نهضت اجتماعی برابریطلبانه برای زنان است نه یک جریان ایدئولوژیک. به عبارت روشنتر، فمینیسم به دلیل آنکه در ذات خود دارای گرایشهای ایدئولوژیک نیست میتوان از مزایای آن بهرهمند شد؛ میتوان با حفظ هویت اسلامی فمینیست بود و از حقوق و آزادیهای زنان و کسب موقعیتهای برابری آنان دفاع کرد. بانیان اولیه این نهضت هم نگاهی سیاسی - اجتماعی به آن داشتند نه نگاهی ایدئولوژیک. از سوی دیگر - وجود گرایشهای مختلف در نهضت فمینیسم نشان از امکان سازگاری اندیشههای فمینیستی با گرایشهای مختلف حتی گرایشهای متضادی چون لیبرالیسم و مارکسیسم دارد. «وجود و ظهور مکاتب مختلف فمنیستی نشانگر این است که فمینیسم اساساً نه یک ایدئولوژی و مکتب که یک شخصیت تاریخی و اجتماعی است.»
برخی اندیشمندان از جمله ریک ویلفورد هم به این نکته تصریح کردهاند که بهتر است به جای واژه «فمینیسم» از واژه «فمینیسمها» استفاده کرد، چون گرایشهای فمینیستی به قدری مختلفاند که نمیتوان آنها را در یک مفهوم واحد جمع کرد. به نظر نمیرسد ادعای غیرایدئولوژیک بودن «فمینیسم» قابل دفاع باشد. چون بحث طرفداری از حقوق زنان در دو مرحله مهم پیگیری میشود. مرحله اول، تبیین جایگاه و حقوق زنان و پاسخ به این پرسش است که نقش و جایگاه زن چیست و مرزبندیهای زنانه و مردانه کدام است؟ و مرحله دوم بحث از این است که برای استیفای حقوق شناخته شده زنان چه باید کرد؟
طرفداران حقوق زنان بیشتر در مرحله اول به بحث پرداختهاند پس جای طرح این پرسش است که بحث اصلی فمینیستها که بحث از محدوده حقوق زنان است، با چه پیشفرضهایی دنبال میشود؟ آیا میتوان بدون هیچ اصل موضوعهای به اثبات حقوق زنان پرداخت؟ این اصول موضوعه چیست و آیا ممکن است مبتنی بر یک جهانبینی مادی یا الهی باشد؟ سخن از این مهم را که اصول موضوعه ما در تحلیل مسائل زنان و علل فروتری آنان مبتنی بر یک جهانبینی خاص، الهی و یا مادی، شکل میگیرد، باید در مقالات مبسوطتری پی گرفت. نکته دیگر اینکه فمینیسم به عنوان یک جریان اجتماعی در غرب در بستر خاص خود شکل گرفت.
این جریان تنها در جامعهای میتوانست شکل بگیرد که مفاد حقوق بشر فرانسه و آرمان تساوی به مفهوم غربی آن را پذیرفته باشد. از این رو پس از انقلاب کبیر فرانسه و رواج اندیشه فلسفی خاصی که تمام ابنای بشر را در قوانین و برخوردها برابرمیدانست این سؤال مطرح شد که مگر زنها انسان نیستند؟ پس چرا دارای حقوقی متفاوت از مردان باشند؟ و نکته سوم آنکه برخلاف نظریهپردازانی که معتقدند باید به جای «فمینیسم» از واژه «فمینیسمها» استفاده کنیم، نگاهی دوباره به تمام گرایشهای فمینیستی میتواند ما را به نقاط مشترکی رهنمون سازد. تمامی گروههای فمینیستی معتقد به آرمان برابریاند. نیره توحیدی که خود بر غیرایدئولوژیک بودن فمینیسم اصرار میورزد، معتقد است که میتوان اصول و حداقلهایی را یافت که مورد توافق همه بوده و هست. بنابراین فمینیسم را این گونه تعریف میکند: «اعتقاد به برابری حقوق، فرصتها، امکانات و منزلت اجتماعی زن و مرد و تلاش درجهت از بین بردن سلطهجویی جنسی (مردسالاری) و پایان بخشیدن به ستم، تبعیض و خشونت علیه زنان».
از سوی دیگر، همه فمینیستها اندیشههای بشری را داور نهایی در حل مسائل زنان میدانند. حتی فمینیستهای اسلامی چارهای جز این ندارند که در حوزه امور اجتماعی از دایره تعبد و التزام به شریعت خارج شوند؛ گرچه در همین حرکت خود دستاویزی دینی از جمله تحول در شریعت را بهانه کنند. اتفاقاً آرمان برابری و اندیشه مبتنی بر جدایی حوزه اجتماعی از دین (سکولاریسم) دیدگاهی کاملاً ایدئولوژیک و مبتنی بر فلسفه حاکم بر فرهنگ غرب است و کسانی که معتقدند هیچ تفسیری از فمینیسم را نمیتوان یافت که در چارچوب دیدگاههای دینی قابل تحلیل باشد، به این مهم اشاره میکنند.
فمینیستهای اسلامی، فمینیسم غربی را از پایگاه انتقادی مورد مطالعه قرار میدهند. انتقاد عمده فمینیستهای مسلمان را میتوان در تأکید بر خانواده، انتقاد از فردگرایی افراطیِ فمینیستهای غربی و لزوم توجه به شرایط فرهنگی و منطقهای زنان هر کشور و در نتیجه عدم امکان ارائه راهبردهای واحد برای تمامی زنان، پیگیری کرد. در مورد اخیر فمینیستهای مسلمان تا حدودی متأثر از دیدگاههای پستمدرنیستیاند. بنابراین فمینیستهای مسلمان بیش از آنکه به تحولی در مفهوم فمینیسم دست زده باشند به تحولاتی اساسی در روشها و برخی راهبردها چشم دوختهاند. به گفته برخی از فمینیستهای مسلمان، باید با استفاده از تجربیات گذشته سعی در تلفیق و تطبیق خلاق و نقادانه تئوریها و ایدهها بر واقعیات جامعه داشته باشیم.
2. برداشت از دین برخی فمینیسم اسلامی را به «روشها و رفتارهایی در زمینه مساوات و عدالت جنسی در قالب ارزشهای اسلامی» تفسیر کردهاند؛ یعنی فمینیسم اسلامی میکوشد تا در چارچوب آموزههای دینی به دفاع از حقوق زنان و ارزشهای موردنظر دست یابد. بسیاری از فمینیستهای اسلامی نیز در مقام اظهارنظر خود را متدین و مقید به شرع میدانند و در عمل هم سعی بر اجرای احکام دینی دارند. با وجود این میتوان در صحت این تفسیر از فمینیسم اسلامی تردید کرد و آن را تفسیری نارسا دانست. نگاه فمینیستهای اسلامی به دین و تفسیری که از جایگاه دین ارائه میدهند میتواند در این زمینه ما را یاری کند. در میان آنان، فمینیستهای مسلمان خارج از کشور به شکل صریحتری به بیان دیدگاههای خود پرداختهاند. نیره توحیدی، از صاحبنظران این گروه، معتقد است که باید میان دینسالاری و دینداری تفکیک نمود.
دین پدیدهای قابل احترام است و میتواند در ترسیم رابطه خالق و مخلوق نقشآفرین باشد؛ اما اعتقاد به دین ضرورتاً به معنای حاکمیت دین در شئون اجتماعی بشر نیست. سکولاریسم، یعنی جدایی حوزه دخالت دین از حوزه امور اجتماعی بشر، جانشین مناسبی برای دینمداری است پس باید از دخالت دادن گرایشهای مذهبی در حوزه مسائل سیاسی پرهیز کرد. این برداشت از دین تنها برداشتی است که فمینیسم اسلامی میتواند با اتکا به آن به معرفی واقعی خود بپردازد. فمینیستهای گروه دوم (نوگرایان دینی) هم که به جدایی حوزه دین و سیاست تصریح نکردهاند، به قرائتی نواندیشانه از دین میاندیشند که همسویی دین با فرهنگ جدید را تا حدود زیادی تضمین نماید و آن قرائتی از دین است که امور اجتماعی را جایگاه جولان عقلا و امری عرفی بداند.
از اینجا میتوان نتیجه گرفت که پسوند «اسلامی» پس از نام «فمینیسم» قیدی چندان محدود کننده در محتوا نیست؛ یعنی اسلامی بودن فمینیسم به معنای آن نیست که این نحله فمینیستی همه آرمانها و راهکارهای خود را از اسلام گرفته است، بلکه این قید نشانگر پیگیری اهداف فمینیستی در یک قالب و شکل خاص است. به عبارت دیگر، میتوان فمینیسم اسلامی را به شاخهای از فمینیسم تفسیر کرد که آرمانهای فمینیستی و راهکارهای موردنظر خود را با ادبیاتی کم و بیش دینی پی میگیرد نه آنکه دین را پالایشگاه اندیشه بشری بداند.
فمینیستهای اسلامی به ویژه گروه دوم که به سکولاریسم تصریح نمیکنند، تحول در احکام شریعت را لازمه پویایی و پیشرفت میدانند و معتقدند که باید نگاه خود را از احکام شرعی به اهداف دینی معطوف بداریم و بر آن اساس به تفسیر مجدد آموزهها و احکام دینی پرداخته و به تغییراتی وسیع در احکام تن دهیم. از سخنان و نوشتههای صاحبنظرانی که در تبیین و ترویج دیدگاه فمینیسم اسلامی سخن گفتهاند، چنین به دست میآید که میتوان به مفاهیم ثابتی که دین برای برقراری آن آمده است دست یافت. این مفاهیم عبارتند از:
عدالت، تساوی، آزادی و خانواده. اما در هر یک از این مفاهیم توضیحاتی را لازم میدانند:
1 - 2. عدالت عدالت موردنظر آنان عدالت عرفی است نه عقلی. توضیح آنکه در اعتقادات شیعه عدالت یک اصل محوری است که بر تمام دایره تکوین و تشریع حاکم است. خداوند عادل است و در خلقت و قانونگذاری ظالمانه عمل نکرده و ظلم را از بندگان نیز نمیپذیرد. مفهوم عدالت در این دیدگاه عدالت عقلی است؛ یعنی معنایی از عدالت که در بستر زمان و مکان تغییرپذیر نیست و تمام عقلای عالم در تمام زمانها و فرهنگها بر آن اتفاقنظر دارند. عدالت به این معنا از مستقلات عقلیه است؛ یعنی عقل بدون کمک گرفتن از شرع به حسن آن حکم مینماید و شرع هم قطعاً آن را لازم میداند. در مقابل، به مفهومی از عدالت بر میخوریم که عدالت عرفی نام دارد؛ تعبیری از عدالت که جامعه علمی هر زمان بر آن صحه بگذارد گرچه در زمانهای دیگر مورد تأیید نبوده باشد. بنابراین عدالت عرفی مفهومی تغییرپذیر است. از اینجا معلوم میشود که عدالت از نگاه روشنفکران و فمینیستهای اسلامی گرچه از اهداف موردنظر دین است اما این مفهوم در ذات خود پذیرای تغییر است و با این تعبیر از عدالت میتوان بسیاری از احکام زنان را که در ذهنیت کنونی جامعه ما عادلانه تلقی نمیشود، ملغا اعلام کرد. در اینجا جای طرح این پرسش است که در جوامع جدید مکانیسم شکلگیری ذهنیت نخبگان یک جامعه چیست؟
اگر شکلگیری ارتکاز اجتماعی امری طبیعی است که بدون هیچگونه برنامهریزی و سازماندهی خاصی صورت میپذیرد، میتوان به چنین بنائات عقلایی ارج گذارد. در سده اخیر، تشکیل آکادمیهای علوم، دانشگاهها و مراکز پژوهشی حکایت از واقعیتی دیگر دارد. مفهومسازی و تولید اطلاعات جدید غالباً در مراکز غربی انجام میشود و جریان یک طرفه اطلاعات چه در دانشگاهها و مراکز علمی و چه در سطح لایههای اجتماعی دیگر، به انتقال این محصولات به کشورهای دیگر و شکلگیری مفاهیم، اصول موضوعه و ارزشهای مشترکی در تمامی کره خاکی میانجامد. سیری در کتب علوم انسانی موجود چه کتابهای درسی دانشگاهی و چه کتابهای مرجع و همچنین نگاهی به مقالات علمی و نشریات تخصصی نشان از این واقعیت دارد که ارزشهای تولیدشده بر اساس مبانی فرهنگ غرب در طی مراحلی به نظریههای مختلف در علوم انسانی تبدیل و به اشکال مختلف در تمام جهان منتشر شدهاند. در چنین فضایی بسیاری از اندیشمندان که متأثر از جریان یک طرفه فرهنگسازیاند، اصولاً احتمال تردید و تشکیک در این اصل را به ذهن خود راه نمیدهند، به گونهای که مباحثی چون حقوق بشر (به تفسیر رایج آن)، برابری، آزادی و... از ضروریات عقلی هم بدیهیتر به حساب میآیند؛ حال آنکه در یک تحلیل دقیق میتوان مبانی فلسفی فرهنگ غرب را در وادی این مفاهیم یافت. در چنین شرایطی چگونه میتوان برداشت نخبگان از عدالت را مبنای تحلیل مفاهیم و آموزههای دینی قرار داد؟ آیا چنین تفسیری از عدالت به معنای آن نیست که آموزههای دینی را تابع دیدگاههای فلسفه مادی غرب قرار داده و تفسیری از دین را که متناسب با اومانیسم، سکولاریسم، فردگرایی و نسبیتگرایی است، پذیرفتهایم؟ از سوی دیگر، طرحکنندگان عدالت عرفی به این سؤال مهم پاسخ مفیدی ندادهاند که دلیل اعتبار عدالت عرفی چیست و چگونه میتوان آن را به دین نسبت داد؟ سخنان مطرحشده از طرف آنان بیشتر تصویر صورت مسئله است تا بیان دلیل انتساب آن به دین.
2 - 2. تساوی تساوی مفهوم دیگری است که در اعتقاد فمینیستهای اسلامی از اهداف و جهتگیریهای کلی دین است. دین آمده است تا تساوی میان انسانها را برقرار سازد و تساوی میان زن و مرد از واضحترین مصادیق تساوی انسانهاست. استاد مطهری در کتاب ارزشمند خود نظام حقوق زن در اسلام تفسیری از «تساوی» ارائه میدهد که با تشابه متفاوت است و بیشتر به تعادل و تناسب شباهت دارد. اما نباید مفهوم تساوی از نگاه تئوریپردازان تندرو فمینیسم اسلامی را با معنای آن در دیدگاه شهید مطهری یکسان دانست. تساوی موردنظر آنان دقیقاً همان مفهوم تشابه و برابری است و آنان در موضعگیریهای خود به سمت برداشتن مرزهای جنسیتی گام بر میدارند؛ یعنی تساوی به همان معنایی که در میان دو انسان از یک جنس مطرح است باید به همان معنا برای زن و مرد هم مطرح شود.
برخی از فمینیستهای مسلمان تصریح کردهاند که تفاوتهای تکوینی میان زن و مرد نباید به تفاوتهای تشریعی و حقوقی میان آنان منجر شود. نگاه تشابهگرا به احکام حقوقی زن و مرد در ارثبری، دیه، قصاص، سرپرستی خانواده و مسائلی از این دست نتیجه این نگرش است. در تحلیل این نظریه باید اذعان داشت که تساوی به معنای ذکرشده نه تنها از هیچ پایگاه دینی برخوردار نیست، بلکه برخلاف آموزههای روشن دینی است. آنچه دین بر آن اصرار میورزد اقامه قسط و عدل است. میتوان از متون دینی چنین استنباط کرد که زن همچون مرد، انسانی است که استعداد برخورداری از کمالات انسانی و ارزشمندی را داراست و از این زاویه تفاوتی با جنس مرد ندارد، اما خداوند که بر اساس حکمت سرشار خود و برای ساماندهی به امور اجتماعی تفاوتهایی را برای زن و مرد در بطن آفرینش در نظر گرفته است، انتظارات مختلفی از این دو جنس دارد و بر این اساس تکالیف و وظایف مختلف و حتی برخورداریهای متفاوتی را برای آنان در نظر گرفته است؛ تمام این تفاوتها عادلانه و همسو با تعالی هر دو جنس است و نباید پایگاههای مختلف اجتماعی را به تفاوت در ارزشمندی واقعی تفسیر کرد.
آنچه میتوان از پایگاه دینی بر آن صحه گذاشت تناسب و تعادل است نه تشابه. بسیاری از فمینیستهای داخلی برابری را در کلیت خود نپذیرفتهاند و خواهان زنسالاری و یا تشابه زن و مرد در تمام عرصهها نیستند، به همین دلیل بر موقعیت والای زن در خانه هم تأکید کردهاند. به عقیده آنان هدف جنبش زنان باید نزدیک کردن نقشها و ارجگذاری برابر به وظایف متفاوت زن و مرد باشد. با این تعبیر فاصله زیادی میان این فمینیستها و فمینیستهای تندروتر در داخل و خارج میتوان یافت.
3 - 2. آزادی آزادی مفهومی است که بیشتر فمینیستهای اسلامی تندرو بر آن پای میفشارند. گرچه آزادی در معنای موردنظر آنان در پیوندی عمیق با فردگرایی به مفهوم غربی آن و برآمده از فرهنگ لیبرالیستی غرب است و در این دیدگاه همه انسانها آزادند که آنچه را که بدان متمایلاند انجام دهند، تا جایی که آزادی دیگران را خدشهدار نکند، اما تأکید بر حفظ ارزشهای معنوی و انتقاد از فردگرایی افراطی، آنان را تا حدودی از دیدگاههای لیبرالیستی جدا میکند. در این نگاه منوط شدن خروج زن از خانه به اذن همسر، هم به دلیل محدود کردن آزادی زن مردود است و هم به دلیل آنکه حکمی بر اساس جنسیت و تبعیضگونه است. سرپرستی مرد در خانواده هم چنین حکایتی دارد.
بحث آزادی را در میان فمینیستهای داخلی بیشتر از نگاه آنان به حجاب اختیاری، ضرورت اصلاح روابط خانوادگی و برخی مسائل موردی میتوان شناخت و گرنه در بحث تئوریک به بحث چندانی از مفهوم آزادی نپرداختهاند. این تفسیر از آزادی هم از پایگاه دینی برخوردار نیست. اگر آزادی را به از میان برداشتن موانع رشد و تعالی تفسیر کنیم، بر این مطلب پای خواهیم فشرد که تمام ادیان الهی برای تحقق و توسعه آزادی آمدهاند؛ آمدهاند تا شخصیت بشر را از قیود موانع رشد آزاد سازند. اما این تفسیر از آزادی با تفسیری که تجددگرایان ارائه میکنند تفاوت اساسی دارد. در اعتقاد ما برخی فعالیتها و احکام که به ظاهر محدودکننده به حساب میآید، در واقع در پی توسعه آزادیهای بشری است. حجاب که در نگاه اول نوعی محدودیت به حساب میآید، در یک تحلیل دینی یکی از راههایی است که اذهان را از توجه به موانع رشد باز میدارد و حساسیتهایی عمومی را از توجه به امور مزاحم به مسائل اصلی جامعه و حیات انسانی متوجه میسازد. و کشف حجاب، چنانکه تجربه تاریخی ملت ایران هم مؤید آن است، زمینهساز نگاه ابزاری به زن و محدودکننده زن و مرد است؛ زنان را از تأثیرگذاری مفید اجتماعی، و مردان را از توجه به خلاقیتها و هدایتگری زنان باز میدارد. بر اساس همین تفسیر از آزادی است که عمل انقلابی ابراهیم علیه السلام در شکستن بتها عملی آزادیبخش و به منظور آزاد سازی ذهنیت عمومی جامعه از تقیدات مزاحم پیشرفت بشری به حساب میآید و همین عمل در فرهنگ مدرن برخلاف آزادی تحلیل میشود.
4 - 2. خانواده فمینیستهای اسلامی برخلاف فمینیستهای غربی که نهاد خانواده و مادری را ساخته نظام مردسالاری و برای تحکیم اقتدار خویش میدانند، بر حفظ کیان خانواده اصرار و به نقش زن در خانه به عنوان همسر و مادر توجه دارند و گاه از دیدگاههای لیبرالیستی به دلیل آنکه مصالح جامعه و خانواده را در پای اعتقاد به فردگرایی افراطی قربانی میکنند، انتقاد مینمایند. به همین دلیل مخالفت خود را با همجنسگرایی که به نظر آنان گرایشی افراطی به حساب میآید، اعلام کرده اند.
در دیدگاه آنان نهاد خانواده و مادری در ذات خود مشکلزا نیست با وجود این از خانواده سنتی که مبتنی بر سلسله مراتب و سرپرستی مرد و حامل ارزشهای جامعه سنتی است، انتقاد میکنند. آنان خواهان خانوادهای بر اساس برابری نقشها و نفی سرپرستی مرد هستند و دموکراسی در خانواده را جایگزینی مناسب برای سرپرستی مرد میدانند. شاید تأکید فمینیستهای اسلامی بر حفظ خانواده بر این اساس باشد که آنان برخلاف فمینیستهای غربی، خانه را محیطی میدانند که زن میتواند نقشهای مثبتی از خود بروز دهد و در انتقال ارزشها، به نسل بعد فعال باشد. اما این ارزشها، ارزشهای جامعه سنتی نیست بلکه نقشهایی است که کمتر رنگ و بوی جنسیتی دارد و میتواند دختر را برای ایفای نقشهای جدید فارغ از جنسیت و پسر را برای پذیرش رابطهای فارغ از اقتدار و مردسالاری آماده سازد. برخی صاحبنظران نوگرا در مباحث تئوریک خود حفظ خانواده را از مفاهیم مورد اهتمام دین همچون عدالت و تساوی دانستهاند.
با این توضیح که دین به حفظ اشکال مختلف خانواده از جمله خانواده گسترده یا هستهای اهتمام ندارد؛ آنچه دین بر آن اصرار میکند حفظ اساس خانواده است. آنان روشن نکردهاند که از کدامیک از متون دینی اهتمام به حفظ خانوادهای که نه گسترده است و نه هستهای و نه مبتنی بر سلسله مراتب و نه منسجم استفاده میشود؟ در جای خود بیان خواهد شد که میتوان از متون دینی اهتمام به حفظ خانواده گسترده و مبتنی بر سلسله مراتب را استخراج کرد. البته تعریف خانواده گسترده دینی با آنچه جامعهشناسان در تعریف خانواده گسترده بیان میکنند، تا حدودی متفاوت است. از سوی دیگر در ادامه بحث خواهیم دید که تأکید فمینیستهای اسلامی بر حفظ خانواده بیشتر به موضعنظر منحصر میشود و راهبردهای آنان غالباً در جهت تزلزل خانواده است. شاید بهتر بود فمینیستهای اسلامی تعریفی از خانواده موردنظر خود را که بر حفظ آن اهتمام میکنند، ارائه دهند تا روشن شود که خانواده موردنظر آنان از قبیل شیر بییال و دم و اشکم است یا آنکه میتوان برای آن مصداق روشنی یافت؟
3 جنسیت، 3 3. تفکیک میان «جنس» و «جنسیت» جنس به ویژگیهای طبیعی هر یک از دو جنس اشاره میکند و در مقابل آن واژه «جنسیت» به تفاوتهایی میان دو جنس نظر دارد که محصول روابط فرهنگی - اجتماعی است و در طبیعت هر یک از دو جنس ریشهای ندارد. از دیدگاه فمینیستها، از جمله فمینیستهای اسلامی، نظام مردسالار همیشه کوشیده است تا تفاوتهای موجود میان هر یک از دو جنس را به طبیعت آنان نسبت دهد و با طبیعی و غیرقابل تغییر دانستن این تفاوتها راه را بر هر گونه تغییر و اصلاح ببندد. به دیگر بیان، تمام اقتدار مردسالارانه در طبیعی دانستن فروتری زنان نهفته است. فمینیستها میکوشند با تفکیک میان جنس و جنسیت نشان دهند که تبعیض میان دو جنس در ویژگیهای طبیعی آنان نهفته نیست بلکه محصول روابط حاکم بر نظامهای مردسالار است. فمینیسم تندرو غربی دیدگاه سنتی را متهم میکند که با جنسی و طبیعی شمردن تفاوتهای زن و مرد در حوزههای مختلف اجتماعی و خانوادگی، راه را بر هر گونه تغییر در روابط میان زن و مرد میبندد. تندورها همه تفاوتها را محصول نظام اجتماعی میدانند و معتقدند که اصولاً زنانگی و مردانگی عنصری فرهنگی است نه طبیعی. در این میان برخی چون فرزانه نجمآبادی سعی کردهاند تا راه میانهای را برگزینند. وی معتقد است که تفاوتهای جسمی و طبیعی میان زن و مرد غیرقابل انکار است، اما این تفاوتها نباید منشأ تفاوت در قانونگذاری و زمینه برخورد متفاوت با زن و مرد باشد. وی تأکید فمینیستهای اسلامی بر مقوله «جنسیت» را مثبت میشمارد و آن را امکان تازهای از سوی فمینیستهای مسلمان برای برابریطلبی میداند.
در این میان، بسیاری از فمینیستهای داخلی موضع معتدلتری اتخاذ کردهاند و نقش مادری و همسری زن را نقش طبیعی وی میدانند. زنانگی فطری زن، وی را متناسب با مادری سازماندهی کرده است و باید در ایفای هر چه بهتر این نقش توانمند شود. بر این اساس برابری در نقشها را در کلیت خود مورد تردید قرار میدهند.
تفکیک میان «جنس» و «جنسیت» از نکات مهمی است که فمینیستها به خوبی به آن توجه دادهاند. در طول تاریخ قدرتهای سلطهگر با طبیعی دانستن فروتریها بساط سلطه خود را گستردهتر کردهاند. بنابراین باید با یک تحلیل دقیق به بازشناسی دقیق ویژگیهای طبیعی از مقولههای جنسیتی پرداخت و سپس در مورد تفاوتهای جنسیتی عالمانه داوری نمود. اساس این داوری بر پاسخ به این پرسش استوار است که آیا میان تفاوتهای طبیعی و تفاوتهای تشریعی و جنسیتی تناسبی برقرار است؟ به عبارت دیگر، آیا ممکن است تفاوتهای طبیعی منشأ تفاوت در برخورداریها و حقوق شود
پایان نامه تحصیلی یا پروژه را چگونه تدوین کنیم!
مقدمه
برای نوشتن یک پایان نامه یا پروژه تحصیلی در یک چارچوب علمی محقق ناگزیر به رعایت اصولی است که هم نگارش مطلب برای وی آسانتر شود و هم مطالعه آن برای دیگران به سادگی امکان پذیر باشد این اصول سه گانه به شرح ذیل میباشند .
1) اصول تنظیم و تدوین مطلب
2) اصول نگارش و نوشتن مطلب
3) اصول منابع و مآخذ مطلب
اصول تنظیم و تدوین مطلب در پایان نامه ها :
معمولا یک پایان نامه تحصیلی به صورت زیر تنظیم میگردد :
1) صفحه عنوان
2) پیشگفتار و در صورت نیاز تشکر و قدر دانی
3) فهرست مطالب
4) فصل اول – طرح تحقیق
5) فصل دوم –پیشینه تاریخی تحقیق
6) فصل سوم _ روش تحقیق
7) فصل چهارم _ ارائه یافته های تحقیق و تجزیه و تحلیل آن
8) فصل پنجم _ خلاصه تحقیق و ارائه پیشنهادها
9) فهرست منابع و مآخذ
10) پیوست
1)عنوان تحقیق
عنوان تحقیق و صفحه اولین صفحه ای است که بیننده با آن واجه میشود و گاه روی جلد پایان نامه را در بر می گیرد و معمولا مشتمل بر اطلاعاتی به صورت ذیل است :
الف) عنوان پایان نامه
ب ) نام کامل استاد راهنما
ج ) نام کامل محقق یا محققین
د ) نام مرکز یا دانشگاهی که پایان نامه در آن تقدیم میگردد .
ذ ) نوع مدرک ( برای مثال : پایان نامه دوره کارشناسی ارشد صنایع دستی )
و ) تاریخ ارایه پایان نامه
2) پیشگفتار و تشکر و قدر دانی :
این بخش گر چه از ضروریات نیست ولی گاهی وجود آن لازم است که باشد و این قسمت میتواند شامل اطلاعات مختصر و مفیدی از هدف ، دامنه و وسعت تحقیق باشد که قبل از مطالعه کامل تحقیق به خواننده اطلاعاتی را در اینباره خواهد داد و تصویر و برداشتی از کل تحقیق را برای خواننده روشن میکند . محقق میتواند در پایتن پیشگفتار از فرد یا افراد با موسساتی که او را در انجام تحقیقش کمک و راهنمایی کرده اند ، سپاسگزاری کند .
3) فهرست مطالب :
فهرست مطلب که میتواند شامل یک یا چند صفحه باشد هدفی جز دادن دید و آگاهی از مطالب مندرج در پایان نامه به خواننده ندارد و خواننده را قادر خواهد ساخت به سرعت و دقت و سادگی ، مطلب دلخواه خود در پایان نامه را بیابد .
4) فصل اول _ طرح تحقیق :
طرح تحقیق یکی از ارکان اساسی و اصلی پایان نامه است و محقق قبل از آنکه به انجام تحقیق مبادرت ورزد ، باید این فصل را تهیه و تنظیم نماید و به سرعت استاد راهنما و یا هر فرئد دیگری که محقق قصد دارد نتایج تحقیق را به او گزارش دهد ، برساند . ÷س از تاید استاد راهنما محقق موظف است طبق طرح تنظیم شده در پی انجام تحقیق بر آید . مهمترین قسمتهای طرح تحقیق عبارتند از :
4-1- عنوان تحقیق ؛ باید شناختی دقیق و روشن از حوزه ی موضوع تحقیق را عرضه دارد و خالی از هرگونه ابهام و پیچیدگی باشد .
4-2-مقدمه یا تاریخچه ای از موضوع تحقیق : در این قسمت مختصری از نظرات و تحقیقات مربوط به موضوع و یا مسایل و مشکلات حل نشده در این حوزه و همچنین توجه و علاقه جامعه به این موضوع اشاره میشود .
4-3-تعریف موضوع تحقیق : در این قسمت محقق موضوع مورد علاقه و یا نیاز احساس شده خود را در حوزه تحقیق بیان میدارد و عوامل موجود در موقیعت را تعریف و تعیین میکند .
4-4-هدف یا هدفهای کلی و آرمانی تحقیق : این قسمت باید با جملات مثبت و کلی طرح شود و ازطولانی شدن مطالب پرهیز شود
4-5-روش انجام تحقیق : در این قسمت پژوهشگر روش کاری خود را بیان میدارد و شیوه های گوناگونی را که در گرد آوری مطالب خود به کار برده ذکر میکند و همچنین اگر روش آماری خاصی را در تهیه و تدوین اطلاعات به کار برده آن شیوه را بیان میکندو بیان آن یکی از ملزومات است .
4-6-اهمیت و ارزش تحقیق : با توجه به تشابه این قسمت از طرح تحقیق با تعریف موضوع تحقیق که در آن محقق نیاز خود را در آگاهی به نتایج مطالعه عنوان میسازد ، در این قسمت منابع شخصی یا علمی که از خاتمه تحقیق به محقق دست میدهد ، بحث میشود .
4-7- محدودیت های تحقیق : محدودیت هایی که کنترل آن از عهده محقق خارج است مانند انتخاب نوع بافته ها و یا زیر اندازها و دیگر محدودیت هایی که کنترل آن در دست محقق است مانند موضوع و محل تحقیق و ...
4-8- تعرف واژه ها : در این قسمت محقق باید واژه هایی که ممکن است برای خواننده آشنا نباشد تعریف کند مثلا در منطقه ای گره، ایلمک و در منطقه ای دیگر خفت و در جاییی دیگر به واژه ای دیگر خوانده میشود محقق باید واژه های نا آشنا را در این بخش معنی کند .
4-9-خلاصه فصلها: در این قسمت خلاصه ای اشاره وار از فصلهای آتی آورده میشودتا خواننده بتواند تصویری واضح از دیگر قسمتهای پایان نامه در ذهن خود ترسیم کند .
این مطالب میتواند اگر درست بیان شود فصل اول پر باری را برای تحقیق ما محیا سازد !
5)فصل دوم پیشینه تاریخی موضوع تحقیق :
این فصل حاوی خلاصه ای از مطالعات انجام شده در با ره موضوع تحقیق است این بخش از تحقیق یکی از ارکان اصلی و به تعبیری دیگر یکی از پایه های تحقیق میتواند باشد اگر محقق از ÷یشینه مطالعاتی تحقیق آگاهی داشته باشد به دنبال موضوعات تکراری نخواهد رفت و حتی میتواند با دلایل و برهان های ریشه دار و با پایه به نقد آثار گذشته بپردازد .
6)فصل سوم روش تحقیق :
در این قسمت معمولا به تفصیل در باره مطالبی به قرار ذیل بحث میشود:
الف) روش تحقیق در این قسمت محقق به توضیح و توجیه روش تحقیقی خود می پردازد و انواع مختلف روشهای تحقیقی ، هدف و موضوع پژوهشی خود ، مناسب دانسته است می پردازد.
ب) آزمودنی ها در این قسمت محقق به سوالاتی از قبیل :
1) آزمودنیها شامل چه اشخاص یا آیتمهایی هستند ؟ مثال او میگوید آزمودنیهای ما فقط شامل گبه بود.
2) تعداد آزمودنیها چند تا بود ؟ مثلا 500 نمونه گبه و حتی میتواند فرد هم باشد مانند : 500 نفر بافنده گبه .
3) با توجه به موضوع و هدف آیا افراد یا تعداد انتخاب شده مناسب هستند ؟ محقق باید با دلایل و برهانهای قاطع این بخش را برای خواننده ثابت کند و بقولی هدف خود را با عمل هماهنگ سازد .
4) نوع گزینش و تقسیم آزمودنیها به چه ترتیب صورت گرفته است ؟ محقق باید به این موضوع اشاره کند که موارد انتخاب شده به چه دلیل منتخب نگارنده بوده است و چرا مثلا به جای گبه از گلیم استفاده نکرده و ...
5)آزمودنیها از چه خصوصیات ویژه ای برخوردار هستند ؟ پژوهشگر باید به خوانندگان بگوید که خصوصیات آیتمهای انتخابی چه بوده است که او آنها را انتخاب کرده است او باید ویژگیهای انتخاب موضوعات مورد بحث خود را برای خواننده مشخص کند برای مثال بگوید چون میخواستیم نوع گره کاربردی در گبه ها را بررسی کنیم 500 نمونه گبه را انتخاب کردیم و یا ...
ج) روش جمع آوری اطلاعات : پژوهشگر پس از تعیین روش تحقیق باید روش جمع آوری اطلاعات را برای خواننده بیان کند که میتواند با استفاده از شیوه های مشاهده ، مصاحبه ، میدانی ، پرسشنامه ای وکتابخانه ای و یا حتی اینترنتی باشد .
د) متغیر های مستقل و وابسته : در این قسمت محقق به طور جدا گانه متغیر های متغیر های مستقل و وابسته را تعیین و تعریف میکند و با این کار هم مسیر مطالعه خود را مشخص میسازد و هم برای محقق دیگری این امکان را به وجود می آورد که در صورت تمایل ، بتواند در تحقیق مشابه همین متغیر ها را مورد بررسی قرار دهد .
ذ- روش اماری : در این بخش محقق باید از شیوه آماری بکار رفته در تحقیقش یاد کند و ضمن توصیف روش آماری استفاده شده در تحقیق به وضوح و خارج از هر گونه ابهام و پیچیدگی فرمولها و سطوح معنی دار به کار رفته در تحقیق را بیان دارد برخی از روشهای آماری که در کاهای تحقیقاتی عبارتند از :
1) فراوانی و درصد
2) ضریب همبستگی
3) آزمون – تی
4) آزمون – اف
7- فصل چهارم – یافته ها و تجزیه و تحلیل آنها :
این فصل در واقع هسته اصلی تحقیق است و احتمالا مشتمل بر بحث های کلامی ، جدولها ، شکلها ، نمودارها و نیز تجزیه و تحلیل اطلاعات است .
8- فصل پنجم – خلاصه تحقیق و پیشنهادها :
این فصل شامل دو قسمت اصلی ، یکی خلاصه تحقیق و دیگری پیشنهادها ست .
الف- این بخش یکی از مشکلترین بخشهای پایان نامه است . یک خلاصه مناسب ترکیبی از دو نوع اطلاعات است :
1_ اطلاعات و یافته هایی که محقق از تحقیق جاری خویش به دست آورده است .
2_ اطلاعات و یافته هایی که محقق از طریق مطالعه تحقیقات و نوشته های دیگران جمع آوری کرده است و کلا در نوشتن پایان نامه ، رعایت نکات زیر حائز اهمیت است :
الف) ارائه یافته ها و نتایج برجسته به صورت منظم .
ب ) استفاده از یافته های تحقیق جازی برای تایید یا رد فرضهای تحقیق
ج ) بکار گیری مطالب مندرج در فصل پیشینه تاریخی در رد یا تایید تحقیق (هرجا که لازم بود ) .
پیشنهاد ها :
تحقیقاتی که در زمینه های مختلف از جمله فرش دستباف صورت میگیرد لزوما باید با پیشنهاد هایی همراه باشد که در بهینه سازی رنگرزی ، بافت ، طراحی و در نهایت به سازی تولید فرش انجامد .
این بخش که به ازائه راهکارها میپردازد خواهد توانست بخشی از موانع را متلاشی کند و برای مسئولان چراغ راهی باشد.
9- فهرست منابع و مآخذ :
در این قسمت تمام منابع و مآخذ ، از قبیل کتابها ، مقاله ها ، مجله ها ، رساله های چاپ شده و چاپ نشده را به ترتیب حروف الفبای نام فامیل و نویسنده و یا مترجم و به صورت در هم از نظر نوع آنها نوشته میشود .
10- پیوست :
شامل مطالب و مدارکی است که در درک و فهم خواننده از پایان نامه کمک چندانی نمیکند و میتوان از پرسشنامه ها ، آزمونها ، نامه های نوشته شده به افراد و موسسات و سایر وسایل جمع اوری اطلاعات نام برد .
پایان نامه
________________________________________
• ویژگیهاى پژوهش پایان نامه اى
• انتخاب عنوان پایان نامه
• مرور پژوهش هاى پیشین
• طرح تحقیق
• برنامه زمانى
• مراجعه به منابع
• یادداشت بردارى
• نگارش رؤوس مطالب فصل ها
• ساختمان پایان نامه
ویژگیهاى پژوهش پایان نامه اى
پژوهشِ پایان نامه اى ویژگیهای گوناگونى دارد :
ـ تحلیل: مطالعه اجزاى گوناگون یک موضوع و روابط و متقابل آنها.
ـ مقایسه: بررسى ویژگى هاى موضوع هاى مقایسه شده
ـ تعریف: تعریف جامع و کامل
ـ توصف: توصف موضوع با ویژگى هاى معتبر که آن را توضیح دهد
ـ بحث: عرضه کردن جنبه هاى گوناگون موضوع
ـ فهرست.
ـ ارزشیابى: بررسى جوانب گوناگون موضوع و کوشش براى رسیدن به نتیجه
_مثال :ذکر مثال براى توضیح.
ـ تلخیص: آوردن نکات عمده موضوع مورد نظربه اختصار .
پیداست که در هر تکلیف درسى یا رساله ممکن است چند خصلت پژوهشى جمع گردند. اما به هر حال، حدود و نوع کار پژوهشى باید از پیش معلوم و مشخّص باشد.
انتخاب عنوان پایان نامه
باید از انتخاب عنوان کلی پرهیز کرد. عنوان پایان نامه باید متناسب با حدود پایان نامه باشد.
براى انتخاب عنوان پایان نامه، به این معیارها نیز باید توجه داشت:
ـ علاقه پژوهنده به آن عنوان و موضوع.
ـ زمان لازم براى فراهم آوردن اثر.
ـ دسترسى به اسباب و لوازم پژوهش.
_ اهمّیّت مطلب درفرهنگ و اجتماع.
مرور پژوهش هاى پیشین
معمولا در هر زمینه پژوهشى، آثارى از پیش فراهم شده است. مرور این آثار مى تواند ما را در نوشتن پایان نامه یارى کند. در این میان روشن مى شود که کار ما چه تفاوت هایى با کارهاى پیشین باید داشته باشد.
اگر پژوهنده اى داراى توان کافى باشد، بهتر است آثار دست اوّل را مرور کند. هرچه منابع اصیل تر و سرشارتر باشند، پایان نامه ماندنى تر مى گردد.
طرح تحقیق
رساله هاى پژوهشى معمولا در یکى از این دو دسته قرار دارند:
1. تجربى: متناسب با موضوعات علمى.
2. تحلیلى: متناسب با موضوعات فرهنگى، هنرى.
برنامه زمانى
نویسنده پایان نامه باید با از شتابزدگى پرهیز و زمانى مناسب براى تهیّه رساله خود تعیین کند. این زمان فرصتی خواهد بود براى انجام :
1. تعیین حدود موضوع ،شناسایى منابع و مراجعه به آن ها، گردآورى اطّلاعات و معلومات.
2. نگارش پیش نویس.
3. تجدیدنظر و اصلاح، تنظیم پانوشت، نگارش نمونه نهایى.
مراجعه به منابع
براى شناسایى مآخذ مى توان از این منابع استفاده کرد:
ـ مدارک کتاب شناسى: مجموعه هاى فهرست آثار، فهرست ها و برگه دان هاى کتابخانه ها.
ـ دائرة المعارف ها و سالنامه ها.
ـ نشریّات معتبر
یادداشت بردارى
بهتر است یادداشت بردارى روى برگه هاى جداگانه ویک شکل انجام پذیرد. به هر مضمون برگه جدایى اختصاص داده مى شود و هر برگه با شماره یا نشانه اى متمایز مى گردد. بدین ترتیب در طول کار، مى توان برگه ها را جابجا یا کم و زیاد کرد.
بهتر است بر هر برگه عنوان کلیدى آن ثبت شودو هویت برگه هم معین شود، از قبیل مأخذ و تاریخ. همچنین مشخص شودکه نوع استفاده از مأخذ چیست: نقل به عبارت، نقل به مضمون، تلخیص، ویرایش، یا ...؟ براى هر یک از این ها مى توان نشانه اى خاص در نظر گرفت.
در نهایت، مى توان برگه ها را شماره بندى پایانى کرد و هر یک را در جاى مناسب خودقرار داد.
نگارش رؤوس مطالب فصل ها
معمولا پایان نامه شامل این سه بخش است:
مقدّمه، متن شامل چند فصل، و نتیجه. باید پیشتر رؤوس مطالب هر فصل را نوشت تا چشم اندازى از کار پیدا شود. این کار به نگارش پیش نویس نیز بسیار کمک مى کند.
ساختمان پایان نامه
(1) صفحه عنوان: عنوان، نویسنده، گروه درسى، نام درس، نهاد علمى مربوط، مقطع و سال تحصیلى.
(2) پیشگفتار: هدف، سابقه تحقیق، روش و گستره پژوهش، سپاسگزارى.
(3) فهرست مطالب.
(4) فهرست جداول.
(5) فهرست شکل ها و تصویرها.
(6) پیکره: مدخل، متن، نتیجه و دستاورد تحقیق.
(7) کتابنامه: مآخذ اصلى و فرعى شامل کتب و مقالات مورد پژوهش.
(8) ضمایم: جداول، آزمون هاى پژوهشى، اسناد و مدارک و شواهد.
(9) فهرست راهنما: فهرست اَعلام و مفاهیم و موضوعاتى که درباره آن ها مى توان اطّلاع قابل توجّهى در رساله یافت.
________________________________________________________________________________
دختران دانشجو نیاز به ازدواج دارند ولی شرایط ازدواج فراهم نیست، خود دختران چگونه میتوانند به بهبود این وضعیت کمک کنند؟
در واقع کل سیستم جامعه است که باید به این وضعیت بهبود ببخشد و خانوادهها نیز هستند که به بهبود این وضعیت کمک میکنند و این اتقاق برای همهٔ دختران ما در حال رخ دادن است نه تنها دختران دانشجوی ما شامل حال پسرها هم میشود، بنابر این مسئلهای که وجود دارد نه تنها دخترها تن به ازدواج نمیدهند بلکه پسرها نیز از این دایره مستثنی نیستند و در کل نرخ ازدواج برای جوانان پایین آمده است.
موضوع در دو حوزه قابل بررسی است، اول مبحث خانواده هاست که مهمترین آن سختگیریها و در خواستهای نامعقول و بیش از حدی است که جوانان را با آن مواجهه میکنند که تحت عناوین مختلفی است، که یکی از آنها کلاس گذاشتن است بر فرض مثال کلاس ما به این نوع از سبک ازدواج نمیخورد، کلاس ما به فلان دختر یا پسر نمیخورد و بحث طبقه اجتماعی است که خانوادهها مطرح میکنند و در جایی دیگر با بالا بردن نرخ مهریه برای پسران و جهیزیه آنچنانی برای دختران مشکلاتی را سر راه جوانان قرار میدهند و میبینیم که پسرهای ما این موضوع را مطرح میکنند که حتما دختری که با آن ازدواج میکنیم میبایست که مال واموال هنگفتی داشته باشد و ما را تا آخر عمر حمایت کند تا نیازی به زحمت و چند شیفت کار کردن نداشته باشیم و طبق این روال حرکت کردن امکان ندارد چون همچین دخترانی در جامعه ما بسیار کم است.
مسئله دیگر که از سوی خانوادهها مطرح میشود بحث معنویات است که رنگ و شکل خودش را از دست داده و بیشتر خانوادهها خوبی را در چارچوب ماشین، خونه و سهم الارث پدری در نظر میگیرند و این باعث میشود که آمار طلاق و اختلافات خانوادگی رو به بالا باشد.
چه راهکاری را برای جهت دهی درست افکار دختران وجود دارد و ذهن دختران را در چه مسیری باید حرکت کند؟
این طرز تفکر در پسران ما کمتر شکل میگیرد چون آنها حق انتخاب دارند بنابراین دختران ما میخواهند به کار ببرند که احتمال انتخاب شدن را بالا ببرند و از نمونه کارهایی که انجام میدهند این است که اگر چادری هستند مانتویی میشوند، سبک حجابهای آنها عوض میشود و استفاده کردن از آرایشهای صورت ودر کنار آن داشتن ارتباط با پسرها و به قول خودشان امل بازی را کنار بگذارند. چون جامعه دیگر آن تیپ را نمیپسندد، بنابراین روش خود را عوض میکنند و آنهایی که نمیتوانند این کار را بکنند خودشون را محکوم به فنا میدانند.
با این اوصاف راهکارهایی که میتوان ارائه کرد این است که ازدواجهای سنتی دیگر جواب گو نیست به خاطر اینکه جوانانی که ارتباطاتشان در جامعه گسترش پیدا کرده دیگر به این نوع ازدواجها تن نمیدهند و میبینیم که ازدواجهای سنتی ما هم که صورت گرفته نیز محکوم به فنا شده است علت آن هم این است که چون خانوادهها آن شخص را انتخاب کرده است احساس علاقه و عشقی در بین آنها وجود ندارد و ازدواجهایی، که در حال حاضر باب شده است هم نیز آینده خوبی ندارند.
برای حل این مشکل خانوادههای ما باید خودشان را به روز کنند و این مشکلات ما ایرانیان است که یا دیروز هستیم یا فردا پس بهتر است که تلفیقی باشیم از سنت و امروزی بودن یعنی ما نمیتوانیم جوانان رو در خانه نگه داریم تا کسی پیدا شود و آنها با هم ازدواج کنند ما میتوانیم با ارتباط آنها با محیطهای سالمی که آنها در جامعه میتوانند در آن قرار داشته باشند به مهارت ارتباط با جنس مخالف دست پیدا کنند، و مشکل دیگر که وجود دارد این است که مهارت ارتباط با جنس مخالف را بلد نیستند مثلا در دانشگاه سال اول که وارد میشویم میگوییم من معذب هستم و نمیتوانم ارتباط برقرار کنم و در سال دوم اینقدر با جنس مخالف راحت هستیم که دیگر به درس گوش نمیدهیم و در هر دو صورت زیاده روی میکنیم و بهتر است که ما این ارتباطات را به شکل سالم در دانشگا هها که مرجع قدرت قانونی و اجتماعی هستند آموزش بدهند.
و نیز نگرش منفی که اخیرا مطرح میشود این است که دختران خوب ما بدون همسر میمانند و در مقابل دخترهایی که خوب نیستند و حریمها را حفظ نمیکنند وآزادیهای بیشتری دارند احتمال انتخاب کردن بیشتری دارند اما، آیا دوام این طور زندگیها هم برای آنها بیشتر خواهد بود.
دانش آموزان دختر سوالات زیادی دربارهٔ مسایل جنسی میپرسند، چرا این اتفاق افتاده، آیا این دغدغهها نتیجه اقتضائات سنی است یا شرایط اجتماعی بیشترین سهم را دارد؟
نیاز به تشکیل خانواده یک نیاز غریزی است. همانطور که در بین حیوانات وجود دارد در انسانها نیز نیاز به تشکیل خانواده وجود دارد و نیاز به یک ارتباط جنسی صحیح و هم چنین استقلال فکری و منطقی نیز یک غریزه است و این استقلال با استقلالی که خانوادههای ما بیان کردهاند فرق دارد.
خانوادهها اسقلال را در ازدواج کردن میبینند در صورتی که این کاملا اشتباه است و یکی از دلایل اختلافات و طلاقهای ما همین میباشد که ما ازدواج را رسیدن به استقلال و آزادی میدانیم، در واقع این استقلال به این معنی است که آزادانه بتوانیم کسانی را درست تحت حمایت و سرپرستی خود بگیرم نه به معنای اینکه هر کاری میخواهیم بکنیم و نه هرج و مرج طلبی در واقع وابستگی خود را به ریشه خانوادگیمان فراموش نکنیم و با توجه به این مسئله ارتباطهای بعدی را رقم بزنیم.
اما در حال حاضر میبینیم که ذهنیت فرزندان ما قطع ارتباط با هر نوع وابستگی است و زیر شاخه تشکیل دادن برای آنها معنا و مفهومی ندارد و یک هرج و مرج طلبی مطلق رو برای خودشون به وجود آوردهاند و با پایه گذاریهای نادرستی که خانوادههای ما مسبب آن میباشند که مانع برآورده شدن برخی نیازهای غریزی آنها میشویم.
البته من به طور کل مادیت را نفی نمیکنم مادیات جای خود را دارد و معنویات هم جای خود را دارد و نبایست که با ازدواج با کسی که از نظر مادی از ما بالاتر است کمبودهای خود را در زندگی برطرف کنیم و جوانان ما با همکفو خود ازدواج میکنند همان طور که میبینید، سن بلوغ در فرزندان ما پایین آمده در گذشته رنج بلوغ جنسی و فکری از ۹ تا ۱۵ سالگی بوده که آن زمان تا آن سن ۱۵ سالگی دخترها را شوهر میدادند به طور مثال اگر آب میخواستی تا حس آب خواستن به وجود میآمد یک لیوان پر آب رو به دستت میدادند و نیاز بلافاصله برطرف میشد و قبل از اینکه نیاز به وجود بیاد اونها ازدواج کرده بودند و بنابراین چون سن ازدواج بالا رفته به اقتضای سنی که بالا رفته باعث میشود که آنها سوال بپرسند و در گذشته مخفیانهتر سوالات پرسیده میشد اما حالا دوستانهتر و راحتتر میپرسند.
مورد دیگری که به این جریان کمک میکند شرایط اجتماعی و وجود ماهواره هاست که مواجه شدن با این شرایط باعث میشود که هورمونهای جنسی آنها رشد بیشتری داشته باشند هما نطور که میبینید نسل جدید نسبت به نسل قدیم رشد ظاهری بیشتری داشتهاند و باز این جریان به خانوادهها باز میگردد و مورد دیگر هم تلفنهای همراه و رایانهها است که بدون آموزش صحیح در اختیار نوجوانان وجوانان قرار میگیرد و در ادامه این امکانات آنها با افراد بزرگتر از خودشان ارتباط برقرار میکنندچون میترسند که با کوچکتر از خودشون ارتباط برقرار بکنند.
غیر از یک قشر خاصی که ازاین وسایل در جهت کار استفاده میکنند، برای خیلی از خانوادهها استفاده درست از آن هنوز جا نیفتاده است. ما امکانات را خیلی سریع میگیریم اما فرهنگ صحیح استفاده از آن رو یاد نمیگیریم و تنها در حد چت کردن و ایمیل زدن به هم دیگر یاد گرفتهایم اما استفاده کاربردی از آن را بلد نیستیم و بسیاری از مشکلات روحی و خودکشیهایی که بوجود آمده ناشی از همین ارتباطهایی است که جوانان ما تیشه به ریشهٔ خود میزنند تایک ارتباط خیالی رو بدست بیاورند. حاضرند ارتباط مستحکم خانوادگی را قربانی کنند بنابرین رابطهای صحیح است که هر زمانی که خواست آن ارتبط قطع بشود طرفین احساس سرخوردگی و بازندگی نداشته باشند.
خیلیها در زندگی خود خواهان آرامش هستند اما اغلب این آرامش دستنیافتنی به نظر میرسد. حتی کسانی که در زندگی خود به ثروت وموفقیتهای مادی میاندیشند و درنهایت هم به آن دست مییابند، احساس میکنند که واقعاً شاد نیستند. آنها هنوز مضطرب، عصبی و در حال رقابت با دیگران هستند. حال آنکه تجربه خوب در زندگی در حقیقت به عوامل بیرونی مانند موفقیت مالی بستگی ندارد.
هیچ چیز وهیچ کسی نمیتواند شادی، اطمینان خاطر و موفقیت را به ما ارزانی دهد، زیرا آنچه ما به دنبالش هستیم، تنها به احساس درونی خودمان و نگرشی که نسبت به پیرامون خود داریم، بستگی دارد و این موضوع است که تعیین میکند آیا واقعاً سعادتمند هستیم یانه، در واقع غیر ممکن است که بتوان شاد بود، به آرامش رسید، اطمینان خاطر داشت و موفق بود مگر آنکه نخست در وجود خود شادی، اطمینان خاطر، آرامش وموفقیت را حس کنیم. آنچه در زندگی برای ما رخ میدهد، آن قدر تعیین کننده شادی و آرامش ما نیست بلکه بیشتر نوع واکنش نسبت به آن رخدادهاست که نقش تعیین کنندهای دارد.
کدام سرنوشت
سرنوشت یک واژه قدرتمند است. هر کسی سرنوشتی دارد، نکته مهم در اینجا این است که هرکسی میتواند در تعیین سرنوشتش نقش بسیار مهمی داشته باشد. سرنوشت انسان تصویری از آرزوها و آینده دلخواه اوست که در عمق وجودش نهفته است و انتخابهای روزانه انسان که اعمال، گفتار، افکار و روابط او را در بر میگیرد، وی را به سمت سرنوشتش هدایت میکند.
8 راهکار جالب برای اینکه تنهایی را با خوشحالی سپری کنید
بی تردید در اطرافتان با افرادی مواجه شدهاید که بنا به دلایلی هنوز مجرد ماندهاند، یا هنوز فرد مورد علاقهشان را پیدا نکردهاند و یا شرایط ازدواج برایشان فراهم نشده است.
افرادی هم هستند که همسرانشان را از دست دادهاند و یا از آنها جدا شدهاند و یا به افراد سالخوردهای برمیخوریم که همسر خود را از دست دادهاند و فرزندانشان سر خانه و زندگی خودشان رفتهاند و مجبور هستند در تنهایی زندگی کنند. در هر صورت، تنهایی چیز خوشایندی نیست اما این بدان معنا نیست که لحظات زندگی را از دست بدهیم و با اندوه زندگی کنیم.
برای آنکه از تمام لحظات زندگیتان بهره ببرید و با تنهایی کنار بیایید، چند راهکار ارائه میدهیم:
1- تنهایی را قابل تحمل و خوشایند کنید:
تنهایی موجب ترس میشود. برای آنکه تنهایی را بهتر تحمل کنید و یا حتی آنرا خوشایند کنید، از آن یک دوست بسازید. از لحظات تنهاییتان بهره ببرید، برای خودتان وقت بگذارید، یک استعداد هنری را در خودتان پرورش دهید، آشپزی کنید، کتاب بخوانید، یک فیلم خوب تماشا کنید. خواهید دید که دیگر از تنها ماندن در یک بعدازظهر روز تعطیل در زمستان دچار ترس نمیشوید. به مرور زمان، این عمل به یک تفریح و حتی بهتر از آن به یک نیاز تبدیل میشود.
2- در محیط خانه احساس راحتی کنید:
برای آنکه هر از گاهی از تنها ماندن در خانه نترسید، لازم است که در محیط خانه احساس خوبی داشته باشید. آپارتمان شما هر چقدر هم که کوچک باشد، باید تصویری مثبت را به شما منعکس کند.
از محیط خانهتان کانونی گرم و کوچک بسازید تا در آن به راحتی زندگی کنید. از آنجاییکه احتمالا تنها زندگی میکنید، این فرصت را دارید تا دکور خانه را بنا به میل و سلیقهتان تغییر دهید. از رنگ دیوارها گرفته تا مبلمان پردهها و... هر چیزی که دوست دارید را انتخاب کنید و «محیط خانه» را به مکانی گرم و دلپذیر و راحت تبدیل کنید.
چکیده:
امروزه در علوم وابسته به سلامتی بطور اعم و در روانشناسی به طور اخص رویکرد جدیدی در حال شکل گیری و گسترش است. در این دیدگاه و رویکرد علمی تمرکز به روی سلامتی و رواشناسی مثبت گرا است از جمله مفاهیم مطرح میدهد... از طرف دیگر روانشناسی سلامت اهمیت زیادی برای نقش سبکهای مقابله ای در چگونگی سلامت جسمانی و روانی قائل شده و یکی از گسترده ترین موضوعات مورد مطالعه در روانشناسی میباشد. با عنایت به مطالب ذکر شده مشخص میشود که از اجزای اصلی و مهم سلامت روانی خوشبینی بهزیستی روانشناختی و شیوه استفاده از راهبردهای مقابله ای هستند که بر سلامت جسمانی نیز تأثیراتی دارند.
به این ترتیب پژوهشگر هدف اصلی بررسی رابطه خوش بینی با بهزیستی روانشناختی و استفاده از سبکهای مقابلهای در دانشجویان را برای پژوهش حاضر در نظر گرفت بدین منظور 250 نفر از دانشجویان در سه گروه تحصیلی فنی، پزشکی و علوم انسانی و در دو گروه دختر و پسر مورد بررسی قرار گرفتند روش نمونه گیری تصادفی خوشهای بوده و ابزار پژوهش شامل سه پرسشنامه جهتگیری زندگی، پرسشنامه بهزیستی رواشناختی ریف و پرسشنامه سبکهای مقابله ای لازاروس و فولکمن است نتایج بدست آمده از این پژوهش به شرح زیر است:
بین خوشبختی با بهزیستی روانشناختی رابطه مثبت معنا دارای وجود دارد.
خوش بینی با استفاده از سبکهای مقابله ای مساله مدار حل مدبرانه مساله و ارزیابی مجدد مثبت رابطه مثبت و با سبک مقابله ای هیجان مدار گریز- اجتناب همبستگی منفی معنا داری دارد. بهزیستی روانشناختی نیز با استفاده از سبکهای مقابله ای مساله مدار ارتباط مثبتی دارد. که این نتایج همگی با تحقیقات پیشین مطابقت دارند. همچنین راهبردهای مقابله ای ارزیابی مجدد مثبت و گریز- اجتناب و مؤلفه های شادی و ارتباط مثبت با دیگران از بهزیستی روانشناختی به عنوان عوامل پیش بینی کننده خوش بینی مشخص شدند. از دیگر نتایج بدست آمده در این پژوهش اینست که بین میزان خوشبختی دانشجویان دختر و پسر در گروههای تحصیلی مختلف تفاوت معنا داری وجود ندارد.
در این پژوهش دو فرضیه فرعی نیز مطرح شد که نتایج آنها عبارتست از اینکه معنویت (از مؤلفه های بهزیستی روانشناختی) در دختران بیشتر از پسران است و در مورد راهبردهای مقابله ای پسران بیشتر از راهبردهای حل مدبرانه مساله و خویشتن داری استفاده می کنند.
ادامه مطلب ...
مطالب قدیمی تر »
